ابروکمون






٭
نمي دونم چرا هي يادم ميره كه دوباره بلاگ مي نويسم و يادداشت بذارم، الهي بميرم براتون مي دونم اين چند وقت چي كشيدين!
ديروز انجمن حمايت از كودكان خياباني به مناسبت روز جهاني كودك يه جشني توي يه پارك نزديك ميدون شوش برگزار كرد كه ما براي كمك رفتيم! قبل از اينكه بخوايم بريم به سعيده گفتم اگه اين بچه ها بيان طرف من و دست به من بزنن هر چي ديدي از چشم خودت ديدي آخه نكه منم حساس! دوست نداشتم بهم دست بزنن! به محض اينكه ما رسيديم دو سه تاشون پريدن رو سر و كله من و ماچ و موچ و... اول داشتم سكته مي كردم كه با اون دستاي كثيفشون به من دست مي زدن ولي ديدم چاره اي نيست و كم كم تونستم باهاشون ارتباط برقرار كنم. كلي همشون ذوق و شوق داشتن كه روز جشنشونه و تيپ زده بودن و اونچه كه آتيش بود سوزوندن، هر كي زورش به اون يكي ميرسيد ميزد تو سرش و بهش زور مي گفت، غافل مي شديم ميديديم يكيشون زخم و زيلي شده و گريه زاري و.... هيچ كدوم هم از هيچي نمي ترسيدن! يكي دو تا هم نبودن كه بگيم اگه دعواشون كنيم ميشينن سرجاشون! دقيقاً قانون جنگل بود... يه سريشون آدم احساس مي كرد كه با اون شرايط و تو اون محله ها كامل از پس خودشون بر ميان و مشكلي براشون پيش نمياد ولي يه سريشون خيلي حساس و ضعيف بودن كه معلوم بود هر كي بياد بزنه تو سرشون صداشون درنمياد. ظاهراً همشون خيلي خوشحال بودن ولي ما كه از دور ميديدم خيلي دردناك بود. بعضي هاشون كه بزرگتر بودن يه جورايي شكل گرفته بودن و به اون شرايط عادت كرده بودن و ديگه اون معصوميتشون رو از دست داده بودن ولي يه سريشون كه خيلي كم سن بودن نگاهشون هنوز معصوم بود و آدم فكر ميكرد اين چه عدليه كه اين بچه هاي به اين كوچيكي ناخواسته بايد تو اين شرايطي زندگي كنن كه هيچ كدوم ما حتي لحظه اي نمي تونيم تصور كنيم و خودمونو جاي اونا بذاريم! اسمش هست كه مملكت اسلاميه! جالبيش اينجاست كه با پر روگي تمام مي خواستيم عضو سازمان حمايت از حقوق بشر بشيم !!!
اونقدر بي حوصله ام كه حتي حال بد و بيراه گفتن به هيشكي رو ندارم ...
يه سري عكس ازشون گرفتيم كه اگه بشه ميذارم اينجا ببينين!



........................................................................................



٭
من نمي دونم چرا هر سال تو مملكت ما تا اسم ماه رمضون مياد هميشه اين ماهه ناقلا گم و گور ميشه البته خوشبختانه بعد از دو سه روز بالاخره سر و كلش پيدا ميشه! ديروز بعد از يك سال نماز خوندم، هميشه اوايل ماه رمضون جو گيرم و نمازهامو مرتب مي خونم ولي يه هفته كه مي گذره يه روز درميون مي خونم و آخراش هم بي خيال ميشم ... ولي رويهم خيلي با هم حال نمي كنيم!
حال ندارم برم جار بزنم تو بلاگاي همه كه دوباره برگشتم، ولي از يه طرف وقتي كامنت نداشته باشم فاز نميده بنويسم ...
فعلاً ...



........................................................................................



٭
Subject: من اومدم


من پيشنهاد مي كنم كه همه روزي سه دور بيان اينجا، چون اگه نيان نصف عمرشون بر فناست!!



........................................................................................



٭
تو این یک ماه و خورده ای که سراغ بلاگم نیومدم هی اتفاقایی افتاد که خواستم بیامو اینجا بنویسم ، ولی هر بار دیدم اصلا حس و حال نوشتن رو ندارم …
اون اوایل واسه نوشتن کلی ذوق و شوق داشتم و بعضی از کامنت هایی که برام گذاشته میشد خیلی برام مهم بود !!!
من تو این بلاگ همیشه سعی کردم خودمو پشت شخصیت یه دختری که شاده و دید طنز داره پنهون کنم ، ولی دیگه حوصله نقش بازی کردن ندارم …
من همیشه به خاطر رودرواسی ای که با دوستام و کسایی که میومدن بلاگمو می خوندن داشتم ، هیچ وقت نتونستم از احساسات واقعیم ، از چیزایی که دوست دارم ، از علایقم ، از روحیاتم ، از ذهنیاتم ، از دوست داشتنم ….… و از خیلی چیزای دیگه بنویسم ، نتونستم توی نوشته هام خودم باشم …
البته نمیگم این شخصیتی که از من توی بلاگم هست همش الکی و دروغه …. نه …. ولی شاید این فقط یه بعد از شخصیتمه ... خودم احساس می کنم اون بعدی از شخصیتم که غالب بر بقیه بعدهاست ، احساساتی بودنمه ؛ که من توی نوشته هام هیچ وقت هیچ اشاره ای بهش نکردم ……
الان هم احساس میکنم فایده ای نداره که بخوام روند نوشته هامو تغییر بدم و باز هم بنویسم . همونطوری که بودم باقی بمونم بهتره ….
( اه … از بس که خودم به شخصیت وحشیه خودم تو بلاگم عادت کردم جنبه جدی نوشتن رو ندارم !!!)

..............




........................................................................................



٭
یه روز یه ماره گریه کنون میره پیش مامانش میگه : مامان من عاشق شده بودم ، ولی بعد از یک سال فهمیدم دوست دخترم شیلنگ بوده !!!




........................................................................................



٭
و چقدر جالب که همه کشورا ماه رمضونشون 29 روز بوده و مال ما 30 روز !!!! جل الخالق ... قدرت خدا !!....
شایدم چون خدا مردم ایران رو بیشتر از بقیه کشورا دوست داره می خواد بیشتر از بقیه کشورا از برکات این ماه فیض ببرن !!!....
به هر حال قسمت نبوده که 3 شنبه عید باشه دیگه ! انقدرم چک و چونه نزنین آقا جون ...
حالا باید بشینیم دعا کنیم که لا اقل 4 شنبه عید باشه ، چون به هر حال کار خدا ست دیگه !! یهو ممکنه اصلا قسمت نباشه امسال ماه رمضون تموم شه !!....
مشکل اینجاست که موارد واسه دعا کردن زیاده و ممکنه به خاطر تعددش مستجاب نشه ! چون چند تا دعای دیگه هم باید بکنیم . یکیش اینکه امشب خدای نکرده ابرا جلو ماه واینساده باشن ! یکی دیگه هم اینکه کسایی که می خوان برن این ماهه رو پیدا کنن ان شاء اله مشکل بینایی نداشته باشن !!...
ای داد بیداد .......
جلو جلو عیدتون مبارک ....




........................................................................................



٭
دیشب برای n امین بار نشستم باز فیلم هری پاتر رو دیدم !
از بی هری پاتری مجبورم فیلماشو شونصد دفعه ببینم و کتاباشو دوباره بخونم ... این جی.کی.رولینگ هم که ملت رو گذاشته سر کار . حالا انقد قسمت های بعدیشو نمی نویسه تا یهو یه چیزیش بشه بیفته رو دستمون ! باید ملاحظه سن و سالشو بکنه دیگه! به هر حال تو این سن و سال فکر کنم عزرائیل زیاد دور و ورش می پلکه !!! ...

*************

یه مانتو خریدم انقد تنگه دکمه هاش بسته نمیشه ! حالا مجبورم خودمو لاغر کنم تا اندازه مانتوهه بشم . مردم لباس سایز خودشون می گیرن ، اونوقت من لباس میگیرم ، بعد خودمو سایز لباسه می کنم !! ماشالا ...




........................................................................................



٭
داشتم موهامو شونه می کردم که یهو چشمتون روز بد نبینه ، یه دونه موی سفید جلوی سرم پیدا کردم ! دیدم ای داد بیداد ، دارم پیر پاتال میشم ! سه سوت کندمش و آثار پیری رو از بین بردم ! اعصاب مصاب ندارم پیر شم ...
خدائیش خبر رو حال کردین ؟ تا حالا به عمرتون خبر به این مهمی شنیده بودین ؟!!

«»«»«»«»«»«»«»

والا باید خدمتتون عرض کنم که به خاطر پاره ای از مسائل ( ! ) فعلا تا چند وقت نمی تونم براتون کامنت بذارم .البته بلاگمو آپدیت می کنم ولی بلاگاتونو آفلاین می خونمشون ...




........................................................................................



٭
تفلد بلاگم مبارک ......
امروز دقیقا یک سال شد که شروع کردم به بلاگ نوشتن . شاید حتی بشه گفت یک سال که کلا دارم برای خودم یه جایی می نویسم ... چون قبل از بلاگ نویسی من هیچ وقت واسه خودم یاداشت نمی نوشتم . هیچ یادداشت شخصی ای نداشتم ...
این بلاگ نوشتن حسنش این بود که من عادت کردم که خودمو موظف کنم برای خودم یادداشت بنویسم .
اولین بار که اینجا یادداشت گذاشتم کلی هیجان داشتم . ولی بعدش هی استرس داشتم ، فکر می کردم من نمی تونم بنویسم ، یه جورایی شجاعت نوشتن رو نداشتم ... ولی کم کم که شروع به نوشتن کردم دیدم خیلی هم کار سختی نیست . البته من معمولا راجع به اتفاقات روزمره می نویسم . ولی الان احساس می کنم همین که عادت به نوشتن کردم خودش خیلیه ...

خلاصه از فردا بلاگم وارد دو سالگی میشه ... دیگه دارم بزرگ میشم !



........................................................................................



٭
قالبو حال کردین ؟ ... نه ، جونه من حال کردین ؟ ... خداوکیلی حالا جونه من نه ولی جونه احسان حال کردینا !!!!
لامصب از سر تا پای خودمو بلاگم کلاس میریزه !!
اه ، مردم از بس رفتم دیدم هی همه قالب بلاگشونو عوض می کنن ! ... دیگه دیشب ساعت 12:30 بود که داشتم می رفتم معتاد شم که یهو ماندانا نذاشت و نشست برام طرح زد !!
خلاصه الان زندگی شیرین شده !

در ضمن 4 روزه دیگه میشه 1 سال که دارین از برکات وجود من فیض می برین ! ( چند وقت بود از خودم تعریف نکرده بودم داشتم غمبادک می گرفتم !! )



........................................................................................



٭
هورااااااااااااااااا بلاخره من برگشتم ...
می تونین جشن و پای کوبی رو به پا کنین !!
می بینم که بعضیا که خیلی بی خود تشریف دارن منتظر نشسته بودن دو روزاینجا آپدیت نشه بپرن لینک ما رو بر دارن . خدا ازشون نگذره الهی !
این یارو اومده بود تو کامپیوترمون ، لا مصب پکوند همه چی رو ... مجبورمون کرد دوباره ویندوز بریزیم . نا قلا یه جور ویروسی بود که هیچ کاریش نمیشد کرد . خدا ازش نگذره ... الهی به خاک سیاه بشینه !
خلاصه بدبختمون کرد رفت پی کارش ... ویندوز رو که دوباره ریختیم favorite هم پرید و دیگه آدرسه هیچ بلاگی رو ندارم ، به جز کسایی که لینکشون کردم بقیه دود شدن رفتن هوا ! باید برم همه کامنت هامو از اون اول چک کنم که آدرس ها رو دوباره گیر بیارم ... میشه گفت تقریبا تا بابای بابا بزرگم اینا همه شون میان جلو چشمم یه چرخ می زنن !!!

خب فعلا همینقدر براتون بسه !!
بر می گردم ...




........................................................................................



٭
در سکوتم رازیست
در دلم دردیست
آنچه بر اندیشه من می گذرد را
بر زبانم ره نیست ...

" منوچهر کهن "

**********

خوب حال می کنین با نوشته هاما ! اگه من نبودم چی کار می کردین ... خدائیش یه خلقی رو با بودنم خوشحال کردم !




........................................................................................



٭
دیروز تلفن زنگ زد با من کار داشت . گوشی رو گرفتم سلام علیک کردم . گفت شناختی ؟ گفتم آره بابا . گفت واقعا شناختی ؟ گفتم بچه جون عمه تو بذار سر کار . گفت امکان نداره شناخته باشی . گفتم برو بینیم بابا ؛ اذیت نکن ؛ حال و حوصله نداریم . گفت چطور بعد از اینهمه سال شناختی ؟ یهو شک کردم . گفتم مریم مگه تو نیستی ؟ گفت مریم کیه ؟ من مهدیه ام . گفتم مهدیه ؟! گفت مهدیه غفوری . دیدم ای داد بیداد ، اسمش حتی یه ذره هم آشنا نمی زنه !! الکی گفتم آهان تویی ؟ چطوری با معرفت ، چرا خبری ازت نیست . حالا دعا دعا می کردم که یهو سوتی ندم ! گفت چه خبر ؟ گفتم سلامتی . گفت از بچه ها چه خبر ؟ زدم تو سرم ! گفتم خوبن . گفت باهاشون ارتباط داری ؟ دیدم دیگه خیلی داره سه میشه ! گفتم کدوم بچه ها رو میگی ؟ گفت وا ، بچه های راهنمایی رو می گم دیگه ! تازه دوزاریم افتاد که از بچه های راهنمایی مونه !! زنگ زده بود بعد از اینهمه سال فضولی ببینه من دانشگاه قبول شدم یا نه !! منم گفتم سراسری نه , ولی آزاد قبول شدم ، رشته ارتباطات ، آشتیان ...

خب حالا همه اینا رو الکی تایپ نکردم که هلک هلک بخوام ماجرای تلفنمو با دوستم بگما ؛ نکته اصلی ای که می خواستم حالیتون کنم قبول شدن دانشگاهم بود !!!

فعلا با اجازه ( البته اگه اجازه ندین هم اهمیتی نداره ؛ ما که به هر حال داریم میریم ! ) ...




........................................................................................



٭
بابا کلی ذوق زده شدم دیدیم اینهمه تحویلم گرفتین و کلی پیشنهاد طراحی واسه بلاگمو دادین ... من که از خدامه که هیچکس عزیز* ( برای توضیح بیشتر به پایین بلاگ مراجعه شود ! ) برای بلاگم طرح بزنه ( تقریبا میشه گفت ذوق مرگ میشم !!) عمو پت هم از قالب های بلاگ خودش معلومه که کارش حسابی درسته و طراح خوبیه ... باران هم قالب جدید بلاگش با نمک شده ... خلاصه الان دارم از خوشحالی بال بال میزنم ! از همه بیشتر بابت این خوشحالم که دیگه مجبور نیستم منت بعضی ها رو بکشم !! ها ها هــا هــــــــــا ...


توضیحات :
* این هیچکسه ما کلی تو کارش استاده و ماندانا همیشه میگه هر چیزی که راجع به گرافیک و طراحی می دونه از اون یاد گرفته ...




........................................................................................



٭
تازگیا بلاگمو که می بینم حالم به هم می خوره . دیگه از ریختش بدم میاد . داره بد مدل اعصاب میزنه . هی میرم بلاگای بقیه رو با افسوس نیگا می کنم که هر روز قیافه شون عوض میشه ! هیشکی هم که محل ما نمیذاره بخواد یه طرح واسه بلاگمون بزنه ! دیگه انگیزه واسه مون نمونده ! ... مردم فقط بلدن برن برای بقیه طرح بزنن ! دیگه تو این دوره زمونه پارتی مارتی و این چیزا فایده نداره که ، دیگه گذشت اون وقتا که واسه فک و فامیل ارزش قائل میشدن !
هـــــــــــــی ...
اون لینکای اون بغل هم خیلی به هم ریخته و نامرتبه ، یه صفایی هم باید به اونا بدم .
تو بلاگم انگار بمب در کردن !! همه چیزش نامرتبه ...
فعلا هم حوصله ندارم بخوام مرتبش کنم ...
تا بعد ...




........................................................................................



٭
دیشب رفتم عروسی یکی از دوستام . فکرشو بکنین دوستم هم سنه خودمه ازدواج کرده ! ( البته از لحاظ سنی هم سنه منه ، از لحاظ عقلی هنوز به دنیا نیومده !! ) دوماد هم یک سال ازش بزرگتره ...
انقدر عروس بچه س که هیشکی دیشب جدی نمی گرفتش ... واسه خودش نشسته بود ، تا آهنگ شاد میشد خودش هلک هلک واسه خودش بلند میشد می رقصید ، بدون اینکه کسی بهش بگه ... آخر سر نه کسی نیگاش میکرد نه واسش دست میزدن !! دیگه من و مریم به زور با چوب و چماق نشوندیمش !!!
دیشب که نیگاشون می کردم هم خنده م می گرفت ، هم دلم براشون می سوخت ... حالا گیریم خودشون مخ سبکن ! خونواده هاشون پس چی کارن ؟ همینطوری بچه هاشونو ول کردن به امانه خدا ؟ ... من واقعا نمی تونم بفهمم چی تو مخشون ( البته اگه داشته باشن ! ) می گذره ... بی خودی بچه هاشونو از سن کم در گیر مشکلات زندگی می کنن ...



........................................................................................



٭
آقا آدم انتظارشو نداشته باشه و همینطوری تو جاده بره و بعد یهو ببینه سر از دریا درآورده خیلی حال میده ها ... بعد هم بره قایق سوار شه و با سرعت وحشتناک هی بپیچه و احساس کنی داری پرت و پلا میشی تو آب بیشتر حال میده ها ... بعد هم که قایق سواریت تموم شد برگردی خونه ( البته این یه تیکه ش آخر ضد حاله ! ) ... ظهر بری ، شب برگردی ... یه جورایی باحاله ...




........................................................................................



٭
اونا دارن چوبه دار رو علم می کنن .
25 دقیقه وقت دارم .

25 دقیقه دیگه تو جهنم ام .
24 دقیقه وقت دارم .

خب ، یه کم لوبیا پخته بم دادن که گشنه نمیرم .
23 دقیقه دیگه وقت دارم .

میدونی ! ...هیچکی ازم نمی پرسه چه حالی دارم .
22 دقیقه وقت دارم .

به فرماندار نامه نوشتم ، به اون لعنتی ،
اوخ ، همه ش 21 دقیقه دیگه .

به شهردار تلفن زدم ، نیست ، رفته نهار .
20 دقیقه وقت دارم .

کلونتر میگه : دوست دارم ببینم چه جوری می میری .
19 دقیقه وقت دارم .

بهش خندیدم ، تف انداختم تو صورتش .
18 دقیقه وقت دارم .

به قاضی تلفن زدم ، التماس کردم .
17 دقیقه وقت دارم .

اون گفت : دو هفته دیگه زنگ بزن ، نه ، سه هفته دیگه .
16 دقیقه وقت دارم .

وکیلم میگه : ببخشید ، متاسفم که این پرونده رو باختم .
15 دقیقه وقت دارم .

خب اگه باختی و متاسفی ، پس بیا جاتو با من عوض کن .
14 دقیقه وقت دارم .

حالا کشیش هم اومده ، تا برام دعا بخونه .
13 دقیقه وقت دارم .

اون از آتیش جهنم حرف میزنه ، ولی من خیلی سردمه .
12 دقیقه وقت دارم .


حالا دارن طنابو امتحان می کنن ، پشتم یخ زده .
11 دقیقه وقت دارم .

طناب لعنتی امتحانشو پس داد ، کارش درسته .
10 دقیقه وقت دارم .

ممکنه عفو بم بخوره و آزاد شم .
9 دقیقه دیگه هنوز مونده .

ولی سینما که نیست ، پس میگن : ولش کن یارو رو .
8 دقیقه دیگه وقت دارم .

حالا دارم از نردبون میرم بالا ، پاهامو بستن .
7 دقیقه دیگه مونده .

باید مواظب پله ها باشم ، وگرنه پام میشکنه !
6 دقیقه دیگه مونده .

پاهام طناب پیچه ، گردنم وسط گره س .
5 دقیقه وقت دارم .

یکی بیاد طنابو واز کنه ...
4 دقیقه وقت دارم .

کوه ها رو نگا ، عجب آسمونی !
3 دقیقه وقت دارم .

لامصب ، چه روز قشنگیه برا مردن .
هنوز 2 دقیقه دیگه دارم .

صدای لاشخورا میاد ، قار قار کلاغا میاد .
1 دقیقه وقت دارم .

حالا تاب می خورم ، برو که رفتیم ...
دیگه وقت ندارم .


شل سیلور استاین " "

****************************************

راستی مه بانو دوباره داره مستفیضتون می کنه !




........................................................................................



٭
ساملک ...
آقا الان که بلاگمو باز کردم خودم تاریخ آپدیت کردنای بلاگمو که دیدم خنده م گرفت ! یه زمانی نمی ذاشتم بیشتر از دو سه روز طول بکشه و هر طور شده خودمو به آب و آتیش میزدم که اینجا رو آپدیت کنم ولی الان دیگه ... ( می بینم که هر چی فحشه دارین نثارم می کنین ! )
البته این چند روز هم خونه نبودم که بخوام یادداشت بذارم ... رفته بودیم کیش ... جاتون خالی سرما خوردم توپ ! روز اول خوب بود حالم . از روز دوم کم کم دیدم آب دهنم رو که قورت میدم ته گلوم گیلی ویلی میره ! خلاصه روز سوم دیگه بیچاره شدم ، گلو درد ، سر درد ، استخون درد ، گوش درد ، آب ریزش بینی و ... آخه بیشتر از این می سوزم که الان تو این فصل کی سرما می خوره که من دومیش باشم !البته اونجا اختلاف دما خیلی شدید بود ... بیرون که بودیم فقط عرق می ریختیم از گرما ، تو ماشین که می نشستیم بید بید می لرزیدیم ( جنبه کولر رو هم ندارم ! ) تو بازار ها هم که سرد بود ...
فقط یه حسنی که این سفر داشت این بود که کلی برنزه شدم ( وای مامانمینا ! ) نیس خیلی سفید و بلوری بودم می خواستم تیره شم ؛ دیگه شبا به زور میشه منو تشخیص داد !

در ضمن ممنون بابت اینهمه تبریک هایی که بابات روز زن بهم گفتین ، خیلی شرمنده م کردین ، نمی دونم چه جوری از شرمندگیتون در بیام !

اه ... اینم شد شانس ... حتی یه نفر هم یه تبریک خشک و خالی به من نگفت ... هی دل غافل ...




........................................................................................



٭
این یکی دو روزی که شروع کردم به خوندن کتابای هری پاتر ، اصلا نمی تونم بذارمش کنار . به محض اینکه صبحا چشممو از خواب باز می کنم می پرم رو کتابه و شروع می کنم به خوندن . شخصیت های داستانش تو خوابم هم میان ! پروفسور دامبلدور و مک گونگال و هرمیون و اسنیپه بد جنس و ...
دیروز فیلم هری پاتر 2 رو برای دومین بار دیدم و همزمان هم دارم کتابشو می خونم . البته فیلمش به پای کتابش نمیرسه .
دیگه تقریبا همه رو به شکل جادوگر و ساحره می بینم !
ولی واقعا ماجراش آدمو می گیره ، خیلی هیجان داره ، یه جاهایی از داستان قلب آدم میاد تو دهنش ...
فوقوالعاده ست ...
حالا الان می فهمم که ماندانا وقتی تو هر یه روز یه کتابشو تموم می کرد چه حسی داشت ...




........................................................................................



٭
برای اولین بار به عمرمون گفتیم واسه عروسی بریم آرایشگاه ( و البته قطعا آخرین بار ! ) ... آرایشگره منو نشوند زیر سشوار و گفت خودش سر یه تایم خاصی قطع میشه ، آقا حالا بشین بشین ، مگه قطع شدن تو کارش بود ، دیگه کم کم که داشت دود از سرم بلند میشد خاموش شد ، گفتم عجب غلطی کردما ، آخه آرایشگاه رفتنم چی بود ، داشتم دستی دستی مخمو از دست میدادم !! بعد مراسم سنجاق زنون شروع شد ، به اندازه 60 70 تا فقط به سرم سنجاق زد ، آخر سرم 180 درجه با اون مدلی که بهش گفته بودم فرق داشت ... خلاصه دفعه اول و آخری بود که رفتم آرایشگاه ...

**************

دیروزم رفتیم یه سر جشنواره اینترنت . خیلی شلوغ بود ، فکرشو نمی کردم که انقدر بازدید کننده داشته باشه و مردم انقدر استقبال کنن ، فضاش هم خیلی خوب بود ، در کل من خوشم اومد ... البته از قبل معلوم بود کاری که زیر دست ایشون باشه همیشه نتیجه ش عالی از آب در میاد .

یه بچه هه هم اون وسط مسطا می پلکید که گویا بلاگ نویس بود ، البته به تیریپش اصلا نمی خورد ، شایدم اونجا برای اینکه کم نیاره خودشو بلاگ نویس جا زد ! به محض اینکه فهمید من ابروکمونم گل از گلش شکفت و از خوشی تو پوست خودش نمی گنجید . منم برای اینکه دلشو نشکونم تحویلش گرفتم ، گفتم به هر حال بچه س ، روحیه ش لطمه می بینه ! خلاصه دیشب بعد از ملاقات با ما با دمش گردو می شکست ...


**************

در ضمن من نه قاتلم نه جانیم نه خشنم نه بد جنسم نه هر چیزه دیگه ... اون چیزی که تو یادداشت قبلیم نوشتم که دو روز دیگه خلاص ، منظورم چیز دیگه ای بود و ربطی به خلاص شدن اون مرغ عشقا نداشت . نترسین ، اگه اون مرغ عشقا منو نکشن من اونا رو نمی کشم ...






........................................................................................



٭
یکی از اون مرغ عشقایی که سعیده گرفته بود ( در واقع اونی که پیدا کرده بود ) مرد !
از شرش خلاص شدم ، گفتم خب دیگه اون یکی رو هم مجبوره ببره بده به یکی ، دیدم خانوم تشریف آوردن خونه با یه مرغه عشقه دیگه ! انقدر حرص خوردم .
تازه برگشته به من میگه روزا بهشون سبزی بده دوست دارن ، گفتم بهشون کوفتم نمیدم ! به من ربطی نداره ...
حالا کاش خوشکل بودن ، رفته یه دونه خریده شکل منگلاس ! کله ش کوچولوئه ...
بهش می گم تو که اینا رو نگه نمی داری ، منه بیچاره باید ازشون مواظبت کنم ، منم که از هر چی پرنده س حالم به هم می خوره ... خودتم نیستی تو خونه باید یه نماینده داشته باشی که منو حرص بده ؟
فعلا در گیر این مرغ عشقام ، تا ببینم بلکه اگه شد سرشونو زیر آب کنم ...

**********

دو روز دیگه بگذره ، خلاص ...




........................................................................................



٭
بد وضعی شده ... بی دلیل ... یه جورایی همه چی مختل شده ...

«»«»«»«»«»«»«»

یه استخر پیدا کردم آقا تــــــوپ ! خیلی خوبه ، چون تازه باز شده خیلی خلوته ، تمییز ، رو باز هم هست ، وقتی میرم اونجا یاد شمال می افتم ، خیلی سرسبزه ...
ولی آدرسشو به هیشکی ندادم که نرن شلوغ بشه ( ارثیه بابامه ) !
خلاصه دیگه پاتوق شده و مام ولوییم اونجا ...




........................................................................................



٭
شدم کـــدبانو !
چند روزه مامانم حالش خوب نیست ، منه بیچاره باید همه کارو بکنم . ماشالا سعیده و ماندانا هم که تو خونه مهمونن ! دست به سیاه و سفید نمی زنن ، فقط می خورن و می خوابن !
البته باز از حق نگذریم ماندانا یه سری کارا می کنه ، وقتی خودش کاری نداشته باشه میاد کمک می کنه . ولی سعیده انگار نه انگار ، آخه نمیشه توقعی هم داشت ، نیس یه مقدار ظریفه !!! طفلک نمی تونه کاری بکنه ! ...
وقتایی که می خوایم ناهار یا شام بخوریم یهو می بینیم سعیده نا پدید شده و پیداش نیست تا وقتی که ما همه کارا رو بکنیم ، بعد که خیالش راحت شد کاری نمونده تازه یواش یواش خانوم تشریف میارن می شینن غذاشونو می خورن ؛ آی آدم می سوزه ...
الان دارن تو خونه از من بیگاری می کشن ! ای خدا ، به کی بگم ؟ ... رفتاری که با من دارن با رفتاری که اون وقتا با برده ها داشتن صد درجه بدتره ، اونا نسبت به من پادشاهی می کردن !! اینا می بینن من مظلومم ، سوء استفاده می کنن از مظلومیت و مهربونیم !!!
چه روزگاری شده ... هی دل غافل ... دیگه حتی خواهر به خواهرش رحم نمی کنه !! اینهمه زحمت بکش آخرم هیچی به هیچی ، کیه که قدر بدونه ! ( یه آن چه ننه من غریبم بازی ای درآوردما ) ! ...
این یادداشت رو عمرا سعیده و ماندانا نباید بخونن ، کله مو می کنن !
ما فعلا بریم ، غذام رو گاز داره می زنه تو سر و کله خودش ...




........................................................................................



٭
6 = 1 + 5

جالبه ! والبته یه مقدار باور نکردنی ، توام با هیجان و خوشحالی و ...
جل الخالق !

***********

این پنج شیش روز که نیومدم پای اینترنت انقد خوب بود ، گوشم دنج بود ، خلاصه حال داد !




........................................................................................



٭
چه غلطی کردم ؟ آخه یکی بگه که چی ؟ مگه مریضی بچه جون ؟ مگه آسکاریس داری ؟!! واسه چی مردم آزاری می کنی ؟ ...
دیشب آنلاین بودم ، بیکار بودم ، حوصله م سر رفته بود ، تو اون مسنجر لامصب هم که حتی یه نفر آنلاین نبود ، خلاصه در کمال افسردگی اومدم دیسکانکت کنم که یهو دیدم یکی از فامیلامون ( البته فامیل که نمیشه گفت ، از دوستای خونوادگـیمون ) آنلاین شد ، یهو چشمام برق بدجنسی زد و نیشم باز شد و گفتم برم بذارمش سر کار !
با اون id اصلیم که add کرده بودمش بهش pm ندادم که نشناسه ، با یه id دیگه بهش pm دادم ، خلاصه یه ذره گذاشتمش سر کار که وسطاش دیسکانکت شدم ، بعد که دوباره وصل شدم شروع کردم ادامه صحبت و ... بعد یهو تازه فهمیدم که به به به ، ماشالا آی کیو ! هزار ماشالا ، بزنم به تخته ، نگو با همون id اصلیه بهش pm دادم . هیچی دیگه ، نفهمیدم چه جوری dc کنم ، اونم بدون خدافظی . خلاصه خوب ضایع شدیما ...
اینم از کارای ما ، خلاصه به ما نیومده کسی رو سر کار بذاریم ...




........................................................................................



٭
دیروز اومدم تو اتاق دیدم دو تا مرغ عشق تو قفس پایینه تخته منن !! داد زدم سعیده اینا چین ؟ اینجا چی کار می کنن ؟ از کجا کف رفتیشون ؟! گفت تو خیابون یکی شون رو پیدا کرده که حالش بد بوده نمی تونسته پرواز کنه ، این خانومم یه لحظه سوپرمن شده و احساس فرشته نجاتی و این چیزا پیدا کرده ورش داشته آورده ، بعد هم رفته یه جفت واسش خریده که آقا رو از تنهایی در بیاره !! اولش حرص خوردم ، بعد دلم واسشون سوخت گفتم خیله خب ، چی کارت کنم دیگه ! ... شب خوابیدیم ، آقا چشمتون روز بد نبینه دم صبح دیدم صدای جیغ داره میاد ، اول تو خواب و بیداری پیام به مغزم نرسید که صدای چیه ، بعد یهو فهمیدم این دوتان دارن سر و صدا می کنن ... فقط سعیده رو فحشش میدادم !! من نمی دونم این چه مصیبتی بود ! تا بلاخره سعیده اومد از اتاق بردشون بیرون ...
از صبح تا حالا حواسم بهشون هست ، نره که همش خوابه ، ماده هه هم که سادیسم داره تا می بینه نره خوابیده انقد جیغ میزنه تا بیدارش کنه ! خلاصه نمی دونین اینجا چه خبره ...

************
چه حالی میده که 5 ماه بعد از عید ، تازه عیدی بگیری ! آی حال میده ... دوست بابام از بس که آدم خوب و فهمیده اییه ! همیشه حتی چند ماه هم که از عید می گذره میریم خونشون یادش هست که بهمون عیدی بده ...
دیشب باهاشون رفتیم شام بیرون . خیلی خوش گذشت ، کلا من این دوسته بابامو خیلی دوست دارم ، دو تا بچه هم داره که یکی از یکی شیطونتر و تخس ترن ، کلی از دستشون خندیدیم ، مدت ها بود که انقدر نخندیده بودم ...

************
اه ... دیروز شهید شدم تا تونستم واسه چند تا بلاگ کامنت بذارم ... کشتنمون این سرورا ...





........................................................................................



٭
وای باز دوباره بدبختی من شروع شد ، باید برم خرید کنم !! آرزو به دلم موند یه دفعه به عمرم یه چیزی رو زود بپسندم و بخرم ( اوا ، اختیار دارین ، پس کی باید بره پدر فروشنده هه رو در بیاره !! ) همیشه حتی بی اهمیت ترین چیزای ممکن رو هم کلی وقت طول میکشه تا بخوام انتخاب کنمو بخرم ، خرید کردن دیگه برام شده کابوس ... هر دفعه ماجرا دارم با این خریدام ، همیشه باید انقد التماس اینو اونو بکنم تا باهام بیان خرید ، آخه مشکل یکی دو تا هم که نیست ، باید ده هزار نفر رو بکشونم ببرم و دونه دونه نظرشون رو بپرسم !! ...
اون از مراسم لاک خریدنم که یه کاتالوگ از انواع و اقسام لاک های مختلف از مغازه های مختلف جمع کردیم تا از بین شونصد تا رنگ بالاخره بنده افتخار دادم و دو تا شو انتخاب کردم !! اونم از خرید کفش و بقیه چیزا ، خلاصه بعضیا در جریان هستن و رسشون حسابی کشیده شده بابت این موضوع !!!
الانم که باید یه خرید مفصل کنم ، البته نمی گم واسه چی تا بسوزین ! (خودمونیم ، آتیش گرفتینا !)
خلاصه خریدام همیشه تاریخیه . فکر کنم از این به بعد باید به هر کی که باهام میاد خرید پورسانتی چیزی بدم !!
حالا اگه جرئت می کنین با این وضعیت یکی بیاد با من بریم خرید ! فکر کنم اگه زیر ماشین برین له شین ! ( البته خدا نکنه ، دشمنتون له شه !) کمتر بهتون فشار بیاد ، تا اینکه بخواین پیشنهادمو قبول کنین !! خلاصه روش فکر کنین ...




........................................................................................



٭
دوست دارم مدت ها نیام سراغ بلاگ و مسنجر و هر چیزی که مربوط به اینترنته . دیگه خسته شدم . از اینکه هر روز باید خودمو موظف کنم که برم به بلاگای بقیه سر بزنم و حتما براشون کامنت بذارم و هر کسی که برام آفلاین میذاره حتما منم براش آفلاین بذارم ... دیگه اینترنت دلمو زده . البته منظورم از گفتن این حرفا این نیست که دوست ندارم به بلاگاتون سر بزنم ، من بلاگ های همه تون رو دوست دارم و از خوندنشون لذت می برم ... فقط از اینکه این کار برام حالت جبر پیدا کرده خوشم نمیاد ، اینکه هی باید خودمو موظف کنم که حتما هر دو سه روز یه بار یادداشت بذارم تو بلاگم . دوست دارم هر زمانی که خواستم بیام اینجا و یادداشت بنویسم و اگر هم می نویسم به خاطر خودم بنویسم نه دیگران .
احساس می کنم یه قسمتی از ذهنم رو بی خودی بابت این چیزا مشغول کردم که دوست ندارم اینطور باشه . اگه من بلاگ می نویسم واسه این باید باشه که از این کار لذت ببرم نه اینکه اعصابم رو خورد کنم بابتش . مثلا زمانایی که وقت نمی کنم زود به زود واسه کسی کامنت بذارم یا وقتی که بلاگی رو می خوام باز کنم و باز نمیشه و مجبور میشم ده هزار بار رفرش کنم حرص و جوش بخورم ...
هر روز به طور متوسط میشه گفت تقریبا حدود 2 ساعت رو پای اینترنت می گذرونم ( البته بگذریم از اینکه کلی وقت هم همینطوری پای کامپیوترم ، البته من اصلا بازی نمی کنما !!! ابدا ، خیالتون تخت !) شاید یک ساله که وضع به همین منواله ، حالا ممکنه گاهی روزا بیشتر گاهی روزا کمتر ، ولی رویهم در روز زیاد پای اینترنتم ، الان که دارم به عقب نگاه می کنم پشیمونم ، شاید اگه اینهمه وقت و فکر و ذهنم رو مشغول این چیزا نمی کردم امسال کنکور قبول میشدم ، البته نمی گم که من از همه ساعت ها و روزای زندگیم به نحو احسن استفاده می کنم ، نه ، اصلانم اینطور نیست ، شاید حتی همین ساعتایی که به اینترنت وصل میشدم از بقیه زمان ها برام مفید تر بوده ، چون من کار خاصی نمی کنم ، یا همش خوابم ، یا بی خودی واسه خودم می پلکم ، ولی الان در حال حاضر فعلا حوصله اینترنت رو ندارم ، حالا شاید باز نظرم عوض شه ...
الانم که این سرور ها گند شو در آوردن . دیگه با هر سروری نمیشه بلاگ اسپات و پرشین بلاگ رو دید ، کلا دارن همه سرور ها روی بلاگ اسپات و پرشین بلاگ فیلتر میذارن . انقد بدبختن که نتونستن به این 4 تا دونه بلاگ هم رحم کنن . دیگه خیالشون راحت میشه که تا چند وقت دیگه بساط بلاگ نویسی هم جمع میشه ، برن یه نفس راحت بکشن ...

خب ، حالا همه اینا رو که گفتم فکر نکنین که دیگه نمی خوام بنویسما ، من همچنان سایه رحمتم رو سرتون می مونه !!! من بازم میام ، البته وقتایی که واقعا دوست دارم بنویسم ...




........................................................................................



٭
امروز صبح رفتم کنکور آزاد رو دادم . دانشگاه تهران - جنوب افتاده بودم ( چه جالب !) از قبل تو کارتم نوشته بودن که یه ربع قبل از امتحان ، یعنی ساعت یه ربع به 8 درا رو می بندن . من ساعت 7:15 بود که رسیدم دیدم درا رو هنوز بازم نکردن و همه بچه ها پشت در وایسادن . هی همه نق میزدن که گرمه بذارین بریم ، نمی گفتن به کی می گین ، تا آخر ساعت بیست دقیقه به 8 !!! تازه در رو باز کردن ( خسته نباشن ) و گفتن بدویین سر جلسه الان شروع میشه ! همه بچه ها فحش دهون از در می رفتن تو ... بعد که رفتیم از در اصلی تو ، باید دنبال شماره مون می گشتیم که ببینیم کدوم قسمت بریم ، ورداشته بودن فقط رو یه تابلو نوشته بودن که هر کی کجا بره و70239148893 تا دختر بود که از سر و کله هم می رفتن بالا !! نمی دونین چه خر تو خری بود ( ببخشید ، علم و دانش تو علم و دانشی بود !!)
از اونور قیافه بچه ها رو که میدیدی معلوم بود که کتابارو قورت دادن از بس خوندن ، بیشترشون استرس داشتن و مضطرب بودن و فقط من یه دونه بودم اون وسط که مثل کرم بشاش واسه خودم وایساده بودمو عین خیالم نبود ! ( ماشالا حوری جان ، تو نابغه ای عزیزم !)
البته ریاضی و دینی رو بدک نزدم ( پس دیگه نفر اول نشم ، دوم رو شاخشه !!) می تونین منتظر باشین عکسمو جزو 10 نفر اول تو روزنامه ببینین !!
خب دیگه بسه ، زیاد نباید راجع به خودم بگم ! چون الان به هر حال تو این دوره زمونه که نخبه ها رو ، رو هوا میزنن ! و می دزدن و ... خلاصه نا شناس بمونم بهتره !!

راجع به این جشنواره اینترنت هم باید بگم که :
1 - اولین باره که در ایران این جشنواره بر پا میشه . ( البته الان فقط در تهران برگزار میشه )
2 - تمام سرور ها در اونجا غرفه دارن و یه سری امکاناتی هست که در اختیار بازدید کنندگان قرار میدن از جمله اینکه به کودکان و نوجوانان به طور رایگان آموزش اینترنت میدن ، به بازدید کننده ها کارت های رایگان اینترنتی ( برای تبلیغات ) میدن ، به 3 تا بلاگ برگزیده ( به انتخاب خود بلاگرها ) جوایز اهدا می کنن و ... البته یه سری چیزای دیگه همه هست که خودتون بیرن تو سایتش ببینین .





........................................................................................



٭
20 - 14 مرداد جشنواره اینترنت
مکان : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان


خلاصه همه تون باید بیاینا ... مدیونتون کردم اگه نیاین !! تازه باید هر کی رو هم میشناسین یقه ش رو بگیرین ورش دارین بیارینش !! فقط دلم می خواد کسی نیاد ( البته بعید می دونم با این جذبه من کسی جرئت کنه که نیاد !!) ... اگه اومدین که قدمتون به روی چشماش !!!! اگه نیومدین هم با من طرفین ... خلاصه حواستون رو جمع کنین !

پس می بینمتون ...



........................................................................................



٭
از امروز به مدت یک هفته عزای عمومی !
فعلا تا یه هفته مراسم گریه کنونه ... تا بعد ببینیم چی میشه .
فعلا ...




........................................................................................



٭
سلام ... من شرمنده م به خدا ... اصلا وقت نکردم این چند وقت بیام به بلاگاتون سر بزنم ... هم این چند روز اخیر یه ذره حالم بد بود ، هم اینکه یه ذره بی حوصله بودم و نتونستم بهتون سر بزنم ، هم اینکه استرس کنکور رو دارم ( حناق که نیست ، می بندیم دیگه !!) ... من ممنونم از همتون که میاین اینجا و کامنت میذارین ... من روی همتون رو می بوسم از دم !! خلاصه ما خیلی مخلصیم ... به جون خودم در اولین فرصت به همتون سر میزنم و مستفیضتون می کنم !!!!

خلاصه حق ندارین ازم گله کنینا ! من 5 شنبه کنکور دارم باید با من مهربون باشین ، هوامو داشته باشین ، بهم محبت کنین ، قربون صدقه م برین و این صوبتا و گرنه میرم تو جوف آب همون کاری که گفتمو می کنم !!!



........................................................................................



٭
5 روز دیگه ... اه ... کنکور ... اه ... لعنتی ... اه ... حالم از همه به هم می خوره ... اه ... مرده شور آمریکا رو ببرن ... اه ... چرا نیومد بجنگه که این کنکور ما تق و لق شه ... اه ... گندشون بزنن ... اه ... مزخرفای بی خود ... اه ... ( یه مقدار صدای جیغ و داد !!) ... اه ( این اه رو هم غلیظ بخونین !) ... کاش سر جلسه یه اتفاقی بی افته ... کاش زلزله بیاد ... اه ... نه ، نیاد ، میترسم !!! ... اه ... پس چی بشه ؟ ... نمی دونـــــــــــــــــم ... فقط یه چیزی بشه که بهمون بگن برگردین خونه ، کنکور افتاد واسه ساله دیگه !! ... الهی اونیکه کنکور رو گذاشت دود شه بره هوا ... ایشالا له شه ... ایشالا نصف شه ... ایشالا منفجر شه ... ایشالا هپاتیت خ بگیره ! ... ایشالا به خاک سیاه بشینه ... اه ... خیلی بی شعــــــــــوره ... اه ... من افسرده م ... می خوام برم خودمو از ساختمون 37 طبقه پرت کنم پایین ... اصلا میرم تو جوف آب معتاد می شم ... اه ...


میرم بلکه اگه شد بمیرم ...
فعلا ...





........................................................................................



٭
داشتم چند روز پیش دفتر خاطرات دوره راهنماییمو نیگا می کردم ، یادداشتای دوستامو می خوندم و یاد اون روزا افتادم ، بعد چشمم به یه شعرخیلی با مصما که یکی از بچه ها برام نوشته بود افتاد :

مـــــوش مــــــوش مـــــوش ............ هرگـــــــــز نکنم تو را فرامـــوش
اگر کردم تو را روزی فراموش ............ بدان شمع وجودم گشته خاموش


من محو مصرع اولش شدم که چقدر معانیه عرفانیه عمیقی توش نهفته س !!!!!

OOOOOOOOOOO

راستی این چند روز که بلاگمو آپدیت نکردم واسه این بود که بلاگر ورژن جدید گذاشته و باید یه سری تغییرات تو بلاگم میدادم که ماشالا هزار ماشالا مثل ... !!! تو گل گیر کرده بودم ...




........................................................................................



٭
یه دستبند خیلی خوشگل هدیه گرفتم !
دل همتون بســــــــــــــــــوزه ...

ۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀۀ ( کف کردین این شکلو دیدینا !!)

یارو رو از خواب بیدار می کنن بهش میگن درسته که خواب زیاد عقل رو کم میکنه ؟
یه نیگا می کنه میگه عقل چیه ؟
میگن هیچی ، تو بخواب !!!





........................................................................................



٭
عجب فیلمیه این صورتی ... خیلی باحال بود ... بازی رامبد جوان عالی بود ... اگه ندیدی حتما برو ببین ...

دیروز عصر رفتیم خونه عمه م . دیدم تو حیاطشون یه گربه اون بغل یه لم داده ، رفتم طرفش دیدم به به به اهلیه ، نتونستم خودمو کنترل کنمو رفتم حسابی چلوندمش ! خیلی وقت بود که دست به گربه نزده بودم ... از وقتی که یادمه ما همیشه تو خونمون گربه داشتیم . ولی همیشه سر همین گربه هامون کلی با مامانم دعوا مرافه داشتیم . غافل میشدیم از مامانم میدیدیم سر گربه هه رو زیر آب کرده و خبری ازش نیس ، مام از رو نمی رفتیمو بلافاصله یه گربه دیگه جایگزینش می کردیم !!!
ولی این چند ساله گذشته دیگه زور مامانم به ما چربید و حرفشو به کرسی نشوند و نذاشت دیگه گربه داشته باشیم ...
خلاصه دیروز تا چشمم به گربه هه افتاد مثل ندید بدیدا ذوقناک شدم !

___________

ها ها ها ها ... ماندانا امتحان داره !!!! الان نشسته داره می خونه !!! آخ چقدر خوشحالم امتحان ندارم ... بدترین استرس هایی که تو عمرم داشتم شب های امتحان بوده ... اه اه ...




........................................................................................



٭
به این می گم عشق واقعی

تو هر روز صبح باید بلند شی
با نوک پنجه بری آشپز خونه
برام یه استیک درست کنی
بیاری برام تو رختخواب .
بری بیرون کار کنی
مزدتو درسته تقدیمم کنی .
باید بدنمو با روغن خوشبو مشت و مال بدی ،
بادبزن بیاری بادم بزنی ،
بدویی کلیسا ،
زانو بزنی و بگی :
« خدایا ، ممنونم که این مرد رو به من دادی .»

من به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین .
البته این عشقی نیست که دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم .

می خوام غروبا که بر میگردم خونه
یه غذای خوب و کافی آماده باشه
شراب و قرقاول بریون .
بهم بگی : « شل ، این سوزیه ،
این هم نل ، هر دوتاشونو برای تو آوردم
به عنوان هدیه برای تو .»

من به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم .

اگه کسی به من اتهام زد
که با زنش ریخته م رو هم و
اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت ،
دلم می خواد بپری وسط
تا گلوله بخوره تو قلب خودت
وقتی می افتی زمین و داری می میری ،
دلم می خواد نگام کنی و بگی :
« شل ، ببخشید که فرشتو کثیف کردم ،
لطفا فقط جسدمو بنداز بیرون .»

من به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم .


شل سیلور استاین

ــــــــــــــــــــــــ

اینو نوشتم که جو اینجا عوض شه و از اون خشنی درآد !! خودم دیگه داشتم کم کم از بلاگم میترسیدم !!!!




........................................................................................



٭
از صبح تا حالا فقط دارم حرص می خورم ... از صبح تا حالا همش بغض دارم ... از صبح تا حالا فقط دلم می خواد جیغ بزنم ... از صبح تا حالا حس نفرت دارم ... از صبح تا حالا از همه آدمهایی که دم از دین و ایمون میزنن متنفرم ... از صبح تا حالا از همه کسایی که می خوان امر به معروف و نصیحت و ارشاد کنن متنفرم ... از هر کسی که به خودش خیلی راحت اجازه میده که در مورد دین و ایمونه دیگران قضاوت کنه متنفرم ...

صبح که رفتم شهرک آزمایش امتحان رانندگی بدم ، تو حراست دوتا پیرزن عقده اییه بدبخت نشسته بودن پشت میز و فکرم میکردن که چه کاره مهمی دارن ! حالا خوبه اینا به جایی نرسیدن ، اگه یه زمانی به جایی برسن دیگه چی کار می خوان بکنن ؟
هر چی عقده دارن سر این مردم بدبخت خالی می کنن به اسم دین و ایمون و مذهب !!!
گیر دادن به من که چرا مانتوت کوتاهه ؟... حالا مانتوی من تا سر زانومه ، سر تا پا هم مشکی پوشیده بودم ، یعنی اصلا تیپم تو چشم نبود و موردی برای گیر نداشت ، گفتم حالا من چی کار باید بکنم ؟ گفت هیچی ، برگرد !!! گفتم یعنی چی ؟ من که بیکار نیستم ، من امروز نرم تا دو هفته دیگه نمی تونم برم ... گفت به ما ربطی نداره ... مانتومو با مامانم عوض کردم ، اومدم برم گفت چرا لاک داری ؟ تو مگه مسلمون نیستی که لاک زدی ؟!!!! می خواستم بکوبم تو دهنش ... گفتم چه ربطی داره ؟ من اومدم امتحان رانندگی بدم ، نیومدم امتحان دین و ایمون پس بدم که ... کارمون به کجا رسیده که هر بی سرو پایی به خودش اجازه میده که در مورد اعتقاداتمون قضاوت کنه و برامون تعیین تکلیف کنه ... فکر هم می کنن که چه صوابی دارن می کنن و دیگه با این کار بهشتو دارن واسه خودشون می خرن ...
کی میگه که اینا بیشتر از بقیه حالیشونه ؟ کی میگه که اینا تشخیصشون درسته ؟ کی میگه که دین و ایمون این چیزاییه که اینا می گن ؟ اگه واقعا ایمان به لاک و یه ذره بیرون اومدن مو و این چیزاست ، می خوام کافر باشم ...
اصلا مگه بهشت رفتن زورکیه ؟ ما نخوایم بریم بهش کیو باید ببینیم ؟...
خیلی راحت هر کسی به خودش اجازه میده که به حریم شخصی مردم وارد بشه و در مورد مسائل خصوصیشون اظهار نظر کنه ... خودشون هفت خطه روزگارن اونوقت میشینن دین و ایمونه بقیه رو میبرن زیر سوال ...

فقط دارم از صبح تا حالا حرص می خورم ... بدیش اینه آدم نمیتونه حرف بزنه و فقط باید تحمل کرد ...

**********
امتحان هم دادم ، رد شدم ، فقط سر اینکه وقتی از خیابونه فرعی داشتم به اصلی میرفتم یادم رفت ایسته کامل کنم ، وگرنه بقیش خوب بود ، نیم کلاج و سنگ چینم خداییش خیلی خوب بود ...
همین ...




........................................................................................



٭
دیروز رفتم تعلیم رانندگی ... من نمی دونم چه شانسی دارم که هر مربی ای گیر من میاد پرت و پلاست !! انقدر حرف زد که مخم رو خورد ، آخر سر دیگه می خواستم بکوبم تو دهنش ، شهیدم کرد بس که حرف زد !!
من هر چی ازش می پرسیدم اون حرف خودشو میزد و کاری به سوال من نداشت ! اصلا هم ازم تعریف نمی کرد بر عکسه مربی قبلیم !!
وقتی که خراب می کردم هی توضیح می داد ، ولی وقتی که درست می رفتم یه کلام ازم تعریف نمی کرد ، آخه واقعا تعریف کردن مربی به آدم اعتماد به نفس میده ، حتی یه کلام نگفت آفرین ( مرتیکه مزخرف !!) فهمیدم که از حسودیشه که ازم تعریف نمی کنه !!! چون احتمالا رانندگی من از اون بهتر بود واسه همین کم میاورد جلو من و ازم تعریف نمی کرد !!!
تازه از همه اینا بدتر میدونین چی بود ؟ وقتی رفتم آموزشگاه یهو اون مربی خانوم خل و چله که اون دفعه با سعیده گذاشتیمش سر کار رو دیدم !! تا منو دید نیشش باز شد و پرید جلو و گفت چرا اونروز نیومدین مهمونی ؟!! ای داد بیداد ، من نمیدونم این مصیبت کی بود افتاد گیر ما !!
از بین این دو سه تا مربی ای که باهام کار کردن ، اولیشون از همه بهتر بود . خیلی باحال بود ، اصلا کاری به کارمون نداشت ، فقط هم ازمون تعریف می کرد ، یه نفر هر روز که میومد ، جلوش کلی خوراکی میریخت و سر مربیه رو گرم میکرد و مام واسه خودمون صفا می کردیم !!!
...
خلاصه دیگه واسه خودم یه پا راننده م و حرفه اییم ، فقط نمی دونم چرا اون افسره که ازم امتحان گرفت این موضوع رو درک نکرده بود ! اونم که منو رد کرد احتمالا از رو حسودیش بوده ! وگرنه من که عمرا تو نیم کلاج و پارک دوبل و سنگ چین مشکلی نداشتم !!!





........................................................................................



٭
خوشبختانه بخت با شما یار بود و من هنوز زنده م و به بلاگ نویسیم دارم ادامه میدم !!
می تونین خوشحال باشین !!
من خوشحالم ... بی خودکی ... چیز خاصی باعثش نشده ... همینجوری ... الکی ... خوبه ها ... شمام الکی خوشحال باشین ... باحاله ... ( داشتین که ! ... اجازه رو صادر کردم که خوشحال باشین !!)
مخصوصا اگه بدونی که کمتر از یک ماه دیگه کنکور داری و عین خیالت نیست ، بیشتر بهت خوش می گذره !!!

ــــــــــــــــــــــ

از امروز عصر هم میرم کلاس رانندگی که 10 ساعت آموزشگاه رو پر کنم و برم شهرک امتحان بدم ...
حالا یکی نیست به من بگه چرا انقدر عجله دارم واسه گواهینامه گرفتن !!
نیس به محض اینکه گواهیناممو گرفتم بابام با کله ماشینو میده بهم ، واسه همین حول افتادم !!!!
می خوام بگیرم بندازم یه گوشه کناری خاک بخوره ، از این بابای ما که آبی گرم نمیشه و عمرا ماشین بده نیست !!




........................................................................................



٭
رو هیچ چیزی نمیشه حساب کرد ، نمیشه در مورد آینده برنامه ریزی کرد و تصمیم گرفت ، هزار و یک اتفاقی که اصلا فکرش رو هم نمی کنی ممکنه بیافته و جهت و مسیر زندگیت رو تغییر بده ، حتی اتفاقات کوچیک و ساده می تونن تاثیر زیادی داشته باشن ، کمترین کاری که می تونن بکنن اینه که می تونن احساساتتو نسبت به خیلی چیزا و خیلی آدما تغییر بدن ...
دیگه دارم سعی می کنم در مورد اتفاق هایی که می افته ، زیاد فکر نکنم و بهشون اهمیتی ندم ... هی فکر نکنم که حالا قراره چی بشه ... می خوام از کنارشون خیلی ساده بگذرم ... نمی خوام بابت چیزهایی که نه تو به وجود اومدنش تاثیری داشتم نه اینکه حتی می تونم تاثیری داشته باشم ، فکرم رو مشغول کنم ... هر اتفاقی که قرار باشه بی افته ، می افته ... چه بخوام چه نخوام ، چه خوشم بیاد چه نیاد ...
نمی خوام با آینده پیش برم و بهش فکر کنم ، چون اونطوری نه حال رو دارم نه آینده رو ...

<<>><<>>

اه ... دیگه زیادی جدی شدم ، خودمم جنبه ندارم !!!
فعلا ...





........................................................................................



٭
امروز رفتیم کوه و کلی بدمینتون بازی کردیم و الان که اومدیم خونه دارم از خستگی میمیرم ... فکر کنم بعد از مدت ها امشب راحت خوابم ببره ... هر شب به زور خودمو خواب می کنم !!
الان انقدر خسته ام که مخم کار نمی کنه و چیزی به ذهنم نمیرسه که بخوام بنویسم !
آهان راستی یه خبر جالب : امروز توکوه سر سعیده نزدیک بود بشکنه ، ولی نشکست !! حیف شد ، فکر می کردم که روز بهتری داشته باشیم !!!

فعلا رفتم بیهوش شم ! تا بعد ...






........................................................................................



٭
پنج سال پیش دقیقا همین روز ، با دوستای دوره راهنماییم برای پنج سال بعد ، یعنی امروز ( 12 / خرداد ) قرار گذاشتیم .
دوره راهنمایی که بودم خیلی بهمون خوش می گذشت ، واقعا دوستامو دوست داشتم و باهاشون حال می کردم . بعد که راهنمایی تموم شد ، دیگه ارتباطم باهاشون خیلی کم شد تقریبا میشه گفت قطع شد ، فقط یکی دو تا شون رو به طور اتفاقی تو خیابون دیدم و اونطوری که انتظار داشتم برخورد نکردن و یه مقدار خورد تو ذوقم ...
تا اینکه چند وقت پیش خبردار شدم که مریم یکی از همون دوستام که از همه بیشتر دوستش داشتم تو راه دانشگاهشون تصادف کرد و ...
از چند روز قبل همش دارم فکر می کنم که امروز برم سر قرارمون یا نه .
احتمال خیلی زیادی میدم که بچه ها یادشون نمونده باشه و نیان و حالم گرفته بشه ، از اونطرف هم فکر می کنم اگه برم وقتی که جای خالی مریم رو ببینم اعصابم به هم میریزه ...
هنوزم که هنوزه با اینکه من تو این مدت با مریم ارتباط نداشتم ولی نمی تونم نبودنش رو باور کنم ...
ممکن هم هست که بچه ها به خاطر اینهمه مدتی که همدیگرو ندیدیم زیاد تحویل نگیرن ...
احساس می کنم اگر امروز نرم ، حداقل اون تصویری که از اون موقع ازشون تو ذهنم مونده از بین نمیره و وقتی که یادشون می افتم ، خاطرات اون وقتا برام زنده میشه ...




........................................................................................



٭
چه حالی میده وقتی از شدت گوجه سبز خوردن دندونات کند شده ... حس خوبیه ... وقتی دندونات به هم می خوره چندشت میشه از کندیش ... آی حس خوبیه ، آی !!

xxxxxxxxxxxxxx

این هوا هم چه حالی داره میده بهمون ! هیچ وقت این موقع سال بارون نمی اومد ، همه چیز عجیب و غیر قابل پیش بینی شده ...




........................................................................................



٭
هی ما سنگ این بلاگ اسپات رو به سینه زدیم ، آخر تو زرد از آب در اومد !!
چند روزه می خوام چند تا بلاگ رو لینک بدم ، تمپلیتم یا همون قالب ( بابا بالا دیپلم ، بابا خارجکی !!) رو که باز می کنم هیچی نشون نمیده ، خالیه !!! من نمی دونم تمپلیت بلاگم چی شده و کجاست ! فکر کنم دست اجانب و شیاطین تو کاره !! نمی دونم با این اوصاف چه جوری الان بلاگم بدون قالب کار می کنه ، دیگه باید با سلام صلوات یادداشت بذارم !!
بی خودکی هی تهمت بستم به این پرشین بلاگ بیچاره ! جا داره که همین جا از پرشین بلاگ حلال بودی بطلبم !





........................................................................................



٭
دیروز با سعیده رفتیم دو ساعت تعلیم رانندگی ... مربیش خانوم بود ... من قبل از اینکه بخوایم ماشین بگیریم به مسئول آموزشگاهه تأکید کردم که مربیه آقا می خوایم ولی گفت که الان فقط خانوم هست ( آخه مربی های مرد رو یه سری نکات دقت می کنن و تاکید می کنن که خانوما نمی کنن ) آقا چشمتون روز بد نبینه ، خانومه انگار یه راست از تیمارستان اومده بود ، از همه لحاظ مرخص بود !! از اول تا آخر همش یه سره داشت با موبایلش به اینور و اونور زنگ میزد ! به سعیده گفتم اینو یه جا پیاده اش کنیم ما خودمون بریم تمرین کنیم بعد بیایم سوارش کنیم !!! عملا بود و نبودش هیچ تاثیری نداشت ...
هنوز دو دقیقه نگذشته بود فامیل شد و دعوتمون کرد واسه تولد دوستش !!! من و سعیده هم توپ گذاشتیمش سر کار و آدرسو ازش گرفتیم و گفتیم حتما میایم !!
این دو ساعت که رفتیم تمرین دریغ از یک کلمه حرف راجع به رانندگی ! یا داشت راجع به دوستاش حرف میزد ، یا داشت راجع به خودمون ازمون سوال می کرد ، یا داشت با تلفن حرف میزد ... خسته نباشیم ، خیلی مفید بود !

پ . ن :
سعیده رد شد !! امروز رفت شهرک امتحان رانندگی داد ، رد شد ... هی بهش میگم سعیده جان چرا خودتو ناراحت می کنی ؟ خب خدا به هر کسی یه اندازه خاص آی کیو داده !!!





........................................................................................



٭
آقا دیروز رفتیم پارک ارم !! آی حال داد ؛ آی ...
اگه بدونین چقدر خوب بود ، من خیلی سال بود که نرفته بودم ، کلی واسه خودم ذوقناک بودم ! اونجا که بودم سعی کردم سن و سالم رو فراموش کنم و از شرایط موجود لذت ببرم و واقعا هم بردم ...
ترن هوایی که خیلی حال داد ، من تاحالا سوار نشده بودم ، دو بار رفتیم سوار شدیم ...
کلی جیغ زدیم اونجا !!! کلی تخلیه انرژی کردیم ...
خلاصه هر کار که دوست داشتیم و تونستیم کردیم ...
خوشم اومده ... می خوام هر هفته برم یه دور ترن هوایی سوار شم !!
ولی واقعا همه اسباب بازیا ماله عهد بوقه !!! فکر کنم امام زمان کنترلشون می کنه !!!هر چی می خواستی سوار شی باید از بقیه حلالیت می طلبیدی !! برگشتنت با خدا بود دیگه !
ولی روی هم رفته خوش گذشت ... جای همتون خالی ( الکی !!) ...




........................................................................................



٭
اگر هنوز زنده ای ، به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی ، نرسیده ای ...

پائولو کوئیلو / مکتوب




........................................................................................



٭
مامانم امشب با دوستاش میرن مشهد ...
طفلکی به اندازه این سه چهار روزی که نیست غذا درست کرده که ما دیگه هیچ کاری نداشته باشیم ...

کلاس هم دیگه نمیرم ، بی کار تو خونه نشستم و هر پنج شیش روز یه بار یه سر با بچه ها میریم بیرون ...
درس هم که تعطیل و واسه خودم خوشم و می پلکم ...

*************

یه روز یه ترکه سوار ماشین بوده ... رادیو : یه احمقی تو اتوبان داره خلاف جهت میره . ترکه میگه آره والا ، احمق ها یکی دو تا هم نیستن ، همه دارن خلاف جهت میان !!




........................................................................................



٭
من دچار مشکل شدم ... نمی دونم لینک های کنار صفحه رو به چه ترتیبی بذارم که کسی ناراحت نشه ... والا من همه بلاگ هایی که لینکـــاشون این بغل هستن همشون رو دوست دارم و به بلاگ همشون تقریبا هر روز سر می زنم ... فقط خواستم بگم که اینکه یه لینکی پایین تره ویکی دیگه بالاتر دلیل بی اهمیتی و این صوبتا نیست !!! ما مخلص همتونیم از دم ...

زت زیاد ...




........................................................................................



٭
نمی دونم چرا نمی تونم اینجا راحت بنویسم ، نمی تونم راحت از احساساتم بنویسم ، عادت کردم که بلاگم همش حالت شوخی و طنز داشته باشه ، اصلا نمی تونم جدی بنویسم ...

این چند وقت گذشته هی می خواستم خوشحال باشم ؛ هی می خواستم لذت ببرم و شاد باشم ولی نشد ...
انگار موردی برای خوشحالی نیست ...
هی می گردم دنبال مورد برای خوشحالی ولی فایده نداره ، پیدا نمیشه ...
این چند روز همش دارم فکرهای منفی می کنم ، هی انرژی منفی از خودم میدم بیرون ، هی می خوام اینطوری نباشما ولی نمیشه ، نسبت به همه چیز و همه کس بد بین شدم ...

بیچاره مامانمینا ، دخترشون به این سن و سال قاط زده رفته پی کارش ...





........................................................................................



٭
بابا این پرشین بلاگ هم که مارو شهید کرد ! این چند وقت واسه هر پرشین بلاگی که خواستم کامنت بذارم اشکم در اومده ، هزار ساعت طول میکشه تا بیاد بالا ... دیگه داره بد مدل اعصاب میزنه ...
بلاگ اسپات لامصب سه سوت میاد بالا .
البته من قصد توهین به پرشین بلاگی ها ندارما ؛ شما روی سر ما جا دارین !! ( می بینم که می خواین خفه ام کنین !!)
ولی خدا وکیلی بلاگ اسپات پیشش خداست !
هر چیزی که مربوط به این ایرانیا میشه همیشه باید یه جائیش بلنگه !! هیچ چیزیمون درست و حسابی نیست ...
اه ...




........................................................................................



٭
دیروز بعد ازظهر دوباره رفتیم نمایشگاه ؛ واقعا افتضاح بود از شلوغی ، دم هر غرفه دویست نفر از سر و کله هم میرفتن بالا !
من باز دوباره چند تا کتاب از عمو شلبی جون گرفتم ...
فقط غرفه رادیو خیلی خوب بود که ما اینو مدیون زحمات و تلاش بی وقفه و شبانه روزی آقای منیژه دوست ( اقدس ؟!) هستیم !! که من همینجا از ایشون کمال تشکر رو دارم !!!
ایشالا که به همین شب عزیز باشه واسه ایشون !!




........................................................................................



٭
پریروز با دو تا از دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب . طبق معمول هر سال یه سری آدم علاف که کاملا معلوم وبدیهی بود که اصلا به خاطر کتاب نیومده بودن فقط حجم بی خودی اشغال کرده بودن و مزاحم بقیه شده بودن ...
یه چند تا کتاب از شل سیلور استاین گرفتم و یه کتاب به اسم باشگاه دانشمندان دیوانه که البته هنوز نوقتیدم که بخونمش . کلی هم اونجا تبلیغ کتاب 101 راه برای ذله کردن ... رو کردم !! خلاصه کلی مشتری جمع کردم !
بعد هم که رفتیم ناشران کودک ؛ اونجا دیگه داشتم ضعف می کردم واسه کتابا ؛ کلی قربون صدقه بچه ی نداشته ام رفتم !!

الان هم دو روزه که دارم میرم کلاس ؛ فعلا بدک نیست ...
دیگه خبر خاصی نیست ! همه جا امن و امانه ؛ ملالی نیست جز دوری شما !




........................................................................................



٭
این چند روز اصلا حال و حوصله نداشتم بیام اینجا رو آپدیت کنم ؛ از فردا هم که می خوام برم کلاس و درس بخونم و دیگه احتمالا دیر به دیر اینجا رو آپدیت می کنم ...
قراره این کلاس تو دو ماه همه درسا رو کار کنه و تضمین کرده که دانشگاه قبول می شم ؛ حالا دیگه راست و دروغشو نمی دونم ...
منم که ماشالا یه ذره زود به فکر درس خوندن افتادم !!
از امروز تا دو ما دیگه که کنکوره همه تون باید دست به دعا شین ! قرآن بگیرین به سر و نذر و نیاز و ... دیگه باید سنگ تموم بذارینا !
خلاصه ببینم می تونین یه کاری کنین که من امسال قبول شم یا نه !!
من اگه امسال قبول نشم دیگه اینجا رو آپدیت نمی کنما ، دیگه از سخنان ارزشمندم فیض نمی برینا !
حالا دیگه از ما گفتن ...

فعلا خدافظ ...




........................................................................................



٭
وضعیت فعلی من تو خونه :

با سعیده = داره با من حال می کنه
با ماندانا = تیریپ لاو
با مامان = گاهی وقتا حرص و جوش می خوره از دستم
با بابا = دوری و دوستی
با خودم = درگیری شدید
...




........................................................................................



٭
امروز بعد از ظهر خوابیده بودم ، کم کم داشتم از خواب بیدار میشدم ، یه جورایی خواب و بیدار بودم ، نه کامل خواب نه کامل بیدار ، اومدم از جام بلند شم دیدم نمی تونم تکون بخورم ، هر کار کردم نتونستم بلند شم ، صدام هم در نمی اومد ، یه لحظه احساس کردم که روحم داره از بدنم جدا میشه ، خودم رو از بالاتر می دیدم نه از دید خودم ، احساس کردم که دارم میمیرم و روحم داره جسمم رو ترک می کنه ، حس عجیبی بود ، نترسیدم ، ولی هی داشتم تنم رو تکون می دادم که روحم دوباره برگرده ، تقریبا 4 - 5 دقیقه ای طول کشید ، تا یواش یواش احساس کردم که به حالت اولم بر گشتم ...
وقتی که کاملا هوشیار شده بودم احساس کردم که مرگ واقعا به همین راحتیه ، اگه یه ذره دیگه اون حالت طول می کشید ممکن بود که دیگه روحم بر نگرده .
من تا قبل از امروز نسبت به مرگ حس خوشایندی نداشتم و همیشه می ترسیدم ، ولی امروز اصلا نترسیدم ، فقط به نظرم خیلی عجیب بود ...
یه ذره از بعد از ظهر تا حالا به خودم اومدم ؛ احساس می کنم نباید این فرصت هایی که در اختیارم گذاشته شده رو به آسونی هدر بدم ...
اولین کار مفیدی که تو اون لحظه به ذهنم رسید این بود که درس بخونم . یه ذره خوندم و تست زدم . نه با این فکر که امسال قبول شم ، حداقل برای عادت کردن به درس خوندن و مخصوصا تو اون لحظه احساس بی خاصیتی نکردن !
فکر دانشگاه تو این یکسال گذشته همیشه ته ذهنم بوده ...
می خوام دیگه کمتر فرصت هامو هدر بدم و تا جایی که می تونم نهایت استفاده رو از لحظاتم ببرم ...




........................................................................................



٭
امروز عصر در کمال نا امیدی و افسردگی زنگ زدم به دوستم مریم که ببینم تو این مدت درس خونده یا نه ، وقتی گفت که دریغ از یک کلمه درس خوندن ، انگار دنیا رو بهم دادن !!
کلی خوشحال شدم ، یه جورایی همدرد پیدا کردم !
من و مریم هر وقت از شدت درس نخوندن افسرده می شیم زنگ می زنیم به هم امیدواری میدیم ! همیشه خیالم راحت که اون کمتر از من خونده ...
تو مدرسه شب های امتحان وقتی زنگ می زدم بهش ، کلی دلگرمی بود برام !
یکی از بچه ها بود که من هر وقت شب امتحان بهش زنگ میزدم می گفت داره برای بار چندم دوره می کنه ، منم چون همیشه از سر و ته درس می زدم و مختصر و مفید می خوندم و یکی دو تا فصل نخونده همیشه اون بغل مغلا بود ، زیاد بهش زنگ نمی زدم که دپرس نشم !!
عوضش تا دلتون بخواد به مریم زنگ می زدم ، ساعتی بیست دفعه همدیگه رو چک می کردیم که مبادا یکیمون بیشتر بخونه !!!
ولی نمره های من خیلی وقت ها از بچه هایی که کلی خر می زدن بیشتر میشد ، آخه زیاد خوندن فایده نداره مهم آی کیو هستش که من ماشالا هزار ماشالا فول آی کیو ام !!!!
خلاصه الان بعد از تلفن کلی خوشحال و خرسندم که اونم مثل خودم درس نخونده ...




........................................................................................



٭
چند روز پیش رفتم واسه یکی کامنت بذارم دیدم یه نفر واسش کامنت گذاشته به اسم ابروکمون !!! اول فکر کردم خودم گذاشتم و یادم نیست ! بعد که خوندم دیدم من همچین چیزی ننوشتم ، بعد فکر کردم یه نفر به اسم من رفته کامنت گذاشته ، بعد که بلاگشو باز کردم دیدم یه نفره که اسم بلاگ اونم از قضا ابروکمونه !
بلاگ قره قوروت هم که تازگی شروع به نوشتن کرده ، تا حالا این چند تا یادداشتی که گذاشته طنز گونه ست و خوندنش خالی از لطف نیست ...
سوشیانس هم که تازگیا شروع به نوشتن کرده و بلاگ خوبی داره ولی هنوز یونیکد نکرده ...
این دختره هم که تازگیا مشتری های بلاگش زیاد شدن ( البته تو رودرواسیش گیر کردن !!) و دیگه فکر می کنه چه خبره !! من هم که لینکشو تو صفحه ام گذاشتم به خاطر نسبت فامیلی اییه که باهاش دارم وگرنه خوشم نمیاد ازش !!!!!
این وسط مسطا به این بلاگ هم سر بزنین ! ثواب داره واسش کانتر بندازین !!!




........................................................................................



٭
من فقط موندم از اینکه فیلم شیکاگو چی چی بود که اسکار گرفت ؟

*********
امروز تو اخبار داشت می گفت که باز دوباره تو فلسطین چند نفر کشته شدن و ... همون خبرهای همیشگی . من نمی دونم به چه امیدی می جنگن ؟ یه عمره که دارن با سنگ با اسرائیل می جنگن ، آخه تا کی ؟ خودشون دیگه خسته نشدن ؟ همش هم که دارن کشته میدن ! مگه چقدر قراره زندگی کنن ؟ چند سال ؟ واقعا ارزش نداره این چند سال هم همش تو جنگ بگذره ... آخه در افتادن با اون اسرائیل کار هر کسی نیست ...

***********
این آخر یه جوک بگم و برم :

یه روز از یه ترکه می پرسن ساعت چنده ؟
میگه 4:30 دقیقه
میگن دقیقا چنده ؟
میگه 7:8 دقیقه
...




........................................................................................



٭
حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت : این سیب را بخور .
حوا که درسش را از خداوند آموخته بود ، امتناع کرد .
مار اصرار کرد : این سیب را بخور . چون باید برای شوهرت زیباتر بشوی .
حوا پاسخ داد : نیازی ندارم . او که جز من کسی را ندارد .
مار خندید : البته که دارد .
حوا باور نمی کرد . مار او را به بالای یک تپه ، به کنار چاهی برد .
- آن پایین است . آدم او را آنجا مخفی کرده .
حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد میکرد ، خورد...

پائولو کوئیلو/ مکتوب




........................................................................................



٭



هوراااااااااااااااااااا ، بالاخره یاد گرفتم که عکس تو بلاگم بذارم ...
این عکسی هم که می بینین رو فقط می خواستم امتحانی بذارم ؛ واسه همین اولین عکسی که گیر دستم اومد رو آپلود کردم و گذاشتم ...
تبریک می گم حوری جان ، تو یه قهرمانی !!!!








........................................................................................



٭
امروز عصر اومدم کامپیوتر رو روشن کردم تا یه سر به بلاگم بزنم که یهو زنگ خونه رو زدن .
داییم بود ...
اینم یه قسمت هایی از دیالوگ هایی که بینمون رد و بدل شد :

- چطوری حوری جان ؟
خوبم دایی ، شما خوبین ؟ زندایی و بچه ها همه خوبن ؟
- قربانت ، مرسی ، همه خوبن ... مامان و بابا و سعیده و ماندانا همه خوبن ؟
همه خوبن ، سلام دارن خدمتتون ...
- چه خبرا ؟
سلامتی .
- چی کارا می کنی ؟
هیچی ، می پلکیم !!
- تنهایی خونه ؟
آره دایی جان ، کسی نیست من تنهام .
- مامانت هم نیست ؟
نه .
- بابات کی میاد ؟
غروب ، دقیقا ساعتش معلوم نیست .
- سعیده کجاست ؟
رفته بیرون !
- خب ، دیگه چه خبر ؟
دیگه سلامتی ، خبر خاصی نیست !
- که اینطور .
( در این لحظه لبخند های ملیحی بود که به اجبار تحویل دایی جان می دادم !!)
- خوش می گذره ؟
ای ، بدک نیست !
- دیگه چه خبر دایی جان ؟
( اااااااااااااااااااااااااااه حالم به هم خورد ، این دفعه سومیه که این سوال رو می پرسی !!) هیچی ، هیچ خبر خاصی نیست !
- با درسا چی کار می کنی ؟ می خونی یا نه ؟
( باز بدبختی شروع شد ! باز سوال های مزخرف همیشگی!) نه نمی خونم ...
- ای بابا ، چرا ؟
نخوندم دیگه .
- خب الان بشین بخون .
دیگه الان خیلی دیر شده ! قبول نمیشم ...
- حوری نکنه دوست نداری بری دانشگاه ، هان ؟
چه حرفی می زنین دایی جان ، آخه کی از دانشگاه بدش میاد ؟ مخصوصا الان تو این دوره زمونه که حتی لیسانسش هم بی ارزشه !! ( این از همون سوال هاییه که این چند وقت هر کی بهم رسیده پرسیده و هر بار جیغ منو در میاره !! اه ... خسته شدم ... چقدر به همه باید جواب پس بدم ... به کسی چه آخه ... من خودم اعصابم به اندازه کافی خورد هست ، هر کی هم میرسه به ما خورد تر می کنه !!)

تلویزیون رو براش روشن کردم که بشینه نگاه کنه و دیگه سوال نکنه .
که یهو در این لحظه مامان به دادم رسید و اومد خونه و من دیگه تونستم فرار کنم ...

به خدا خودم حالم از خودم به هم می خوره دیگه ! می دونم که یه زمانی بابت تلف کردن فرصت هام و بابت هدر دادن روزهام پشیمون میشم ...
پارسال بهانه ام این بود که تازه امسال سال اول هستش و حالا یه سال پشت کنکور بمونم اشکالی نداره ! می خوام خستگی در کنم ...
می خواستم از مهر ماه پارسال شروع کنم به خوندن ، ولی اصلا نفهمیدم چی شد ، مثل برق و باد گذشت . هی هر روز می گفتم از فردا دیگه شروع می کنم به خوندن . ولی هنوز که هنوزه اون فرداهه نیومده !!!
الانم که همش 2 ماه دیگه بیشتر نمونده و من حتی اگه شب و روز هم بشینم بخونم فایده ای نداره ... نهایتا آزاد قبول میشم ، باید دور سراسری رو خط بکشم !!!
همه اعصاب خوردی ها و سرزنش های خودم یه طرف ، جواب پس دادن به مردم هم یه طرف ( دومی واقعا اعصاب خورد کن تر از اولیه !)
نمی دونم چی کار کنم .
حال و حوصله هیچی رو ندارم .
این کامپیوتر و آف لاین چک کردن و بلاگ نویسی و کامنت گذاشتن هم که ول کنه ما نیست !!!!!!

فعلا ...




........................................................................................



٭
این چند روز به بلاگ هر کی سر زدم همه دم از تنهایی می زنن ! همه انتظار اومدن یه نفر یا یه اتفاق خاص رو می کشن که دیر کرده ...
یه بلاگ پیدا کردم که خوشم اومد ازش ! البته بعضی از یادداشت هاش تلخه ، ولی روی هم خوشم اومد ...
نمی دونم چرا هیشکی از موقعیتی که داره راضی نیست .
همه نا امید ...
همه یه جورایی بی حوصله ن . یه جورایی فقط دارن با زندگی کنار میان و می گذرونن .
دنبال چیزی هستن که پیداش نمی کنن .
یا تو عوالم گذشته هستن و با خاطراتشون زندگی می کنن ، یا منتظر آینده ن ...
هیچ کسی با الانش پیش نمیره .
همه یه جورایی تو زمان گم شدن .
یه جورایی معلق ، یه جورایی بلا تکلیف ، یه جورایی بی انگیزه ...
...
امیدوارم که همه به همه چیزایی که دوست دارن و واقعا لیاقتـــش رو دارن برسن ...

***********
سرنوشت خویش را باور کن
که باری ، همان توان نهفته توســت
و نرم می شکفـــد
و زندگی را از آن دست می آراید
که تو می خواسـته ای
...

[ شری هاوس هولدر ]




........................................................................................



٭
امروز داشتم به این فکر می کردم که وقتی ما از دید خودمون به اطرافمون و دنیا نگاه می کنیم همه چیز خیلی برامون اهمیت داره ، احساساتمون ، خواسته هامون ، آرزوها و رویاهامون ... ولی اگه زاویه دیدمون رو تغییر بدیم و از بالا نگاه کنیم اهمیتشون کم میشه .
اگه لنز رو واید کنیم وهی بیایم بالا و بالاتر همه چیز کاملا اهمیتش رو از دست میده ، حتی خود آدم ها هم بی اهمیت میشن ! دیگه زنده بودن یا مردن ، دوست داشتن و احساسات ، لذت ، ترس ، جنگ ، کشته شدن ، ... یا هر چیز دیگه ای که این پایین واسمون مهمه بی اهمیت میشه !
حتی اگه از بالاتر نگاه کنیم از بین رفتن یه کشور یا حتی کل کره زمین هم هیچه ...
زندگی یه آدم روی کره زمین که یکی از سیاره های منظومه شمسیه که خود منظومه شمسی هم یه قسمت کوچیک از کهکشان راه شیریه که همین کهکشان هم یکی از هزاران هزار کهکشانه اهمیتش به صفر می رسه !
واقعا ما چی هستیم ...

حالا به نظر شما خدا به ما آدم ها از اون بالا بالاها نگاه می کنه یا همین پایین از نزدیک ؟؟!






........................................................................................



٭
هی به این دختره می گم بیا یه صفایی هم به بلاگ من بده ، به روی خودش نمیاره ! تازه هی میره بلاگ اون یکی دختره رو هر روز بهش ور میره و قالبش رو عوض می کنه و لوگو واسش طراحی می کنه و رنگش رو عوض می کنه و ...
ایــــــــــــــــش !!!
واسه بلاگ همه میره طرح میزنه الا واسه من ...
البته من بهش گفتم که طرح زدن برای بلاگ من سعادت می خواد که نصیب هر کسی نمیشه !!!

<><><><><><><><><><><><>

بازم یه یادداشت دیگه از عمو شلبی :


« یکسان »

به کوچکی بادام ،
به بزرگی غول .
همه یک اندازه ایم ،
وقتی چراغ را خاموش کنیم .

به پولداری شاه ،
به فقیری کرم .
همه یکسانیم ،
وقتی چراغ را خاموش کنیم .

قرمز ، مشکی یا نارنجی ،
زرد یا سفید .
همه یکرنگیم ،
وقتی چراغ را خاموش کنیم .

پس شاید تنها راه ،
برای اینکه همه چیز درست شود ،
اینست که فرمان خداوند برسد ،
و چراغ را خاموش کند ...






........................................................................................



٭
دلم یه چشم انداز خوب می خواد ... مردیم از بس که تو این تهرون هر طرف رو نگاه کردیم ساختمون دیدیم ... هوا هم که واقعا شاهکاره از تمیزی !! دلم یه فضای باز می خواد ، یه جا که تا چشم کار می کنه آسمون باشه ( بدون دود !) ...احساس می کنم درجه طبیعت خونم اومده پایین !!!
البته حتی المقدور می خوام که مرطوب باشه ! چون اصلا حوصله طبیعت خشک رو ندارم ...
ابر هم باشه ، چون از آفتاب خوشم نمیاد ...
دیگه چی می خوام ؟؟؟ ...... ( جای خالی رو به دلخواه خود پر کنین!)
قلیون هم باشه بد نیست !!
خب ... فعلا همین ... بعدا اگه چیز دیگه ای خواستم خبرتون می کنم !

******************
راستی دلیل اینکه من اکثر یادداشت هام کوتاست به خاطر اینه که خودم بلاگ هایی که یادداشت هاشون طولانیه حوصله ام نمیاد بخونم ...







........................................................................................



٭
دیروز فیلم اسکار امسال رو دیدم . خیلی خوب بود . خیلی از هنرپیشه های قدیمی که سال ها قبل اسکار گرفته بودن اومده بودن . تیکه تیکه از فیلم هاشون رو هم نشون میداد . همشون زمین تا آسمون عوض شده بودن ؛ همه پیر شده بودن ، خیلی غم انگیز بود ...
هر کدومشون یه زمانی برای خودشون چه برو و بیایی داشتن ! حالا چقدر پیر و فرسوده شدن ...
بعضی ها شون سال های 40 - 1930 جایزه اسکار گرفته بودن !!
ولی همشون خوشحال و خندون بودن !
حالا باز خوبه که اونجا زندگی می کنن ! اگه قرار بود ایران زندگی می کردن که دیگه هیچی ! سنشون که میرسید به 50 - 60 دیگه همه چیز تعطیل ! فقط باید می نشستن منتظر مرگ ...
حداقل اونجا دارن راحت زندگی می کنن و برای خودشون حال می کنن ...

دیگه نمی دونم چی بنویسم ! آخه من مجبورم که هر روز بلاگم رو آپدیت کنم که برم جزو بلاگ های دوست داشتنی !!!







........................................................................................



٭
چند روز پیش پسر داییم رو دیدم ( 5 سالشه ) که سرش شکسته بود ؛ بهش گفتم چی شده سرت ؟ گفت شیکسته ! گفتم کی ؟ گفت پس فردا !!!! ( خسته نباشه )

در ضمن آقای پیام خان ممنونم بابت لینکتون !




........................................................................................



٭
آقا یه جوک :

یه هواپیما داشته از تبریز می رفته پاریس ، وسطای راه صدای خلبان از بلند گوها میاد : اتنشن پیلیز ! ایلده خلبان اسپیکینگ ، مسافران لیسنینگ ! موتور چپ هواپیما از کار افتاده ، ولی شما هیچ نترسید ! من خودم واردم ، هواپیما رو سالم می شونم . یه مدت میگذره ، دوباره صدای خلبان از بلند گوها میاد که : اتنشن پیلیز ! ایلده خلبان اسپیکینگ ، مسافران لیسنینگ ! موتور راست هواپیما هم از کار افتاده ، ولی شما هیچ نترسید ! من خودم کلی تجربه دارم ، تا فرودگاه بعدی هم راهی نیست ، هواپیما رو سالم می شونم . باز یه مدت هواپیما دور خودش می چرخه ، دوباره صدای خلبان از بلند گوها مید که : اتنشن پیلیز ! ایلده خلبان اسپیکینگ ، مسافران لیسنینگ ! همین الان دم هواپیما کنده شد ! ولی شما هیچ نترسید ، من خودم هواپیما رو می شونم . یه ده دقیقه میگذره ، دوباره صدای خلبان از بلند گوها میاد که : اتنشن پیلیز ! ایلده خلبان اسپیکینگ ، مسافران ریپید افتر می !! اشهد ان لا اله الا الله !!!.......





........................................................................................



٭
ورود بزرگتر ها ممنوع

می خواهیم بازی کنیم ،
ورود بزرگتر ها ممنوع .
چون احتیاج به « مواظب باش » و
« این کار را بکن » و « آن کار را نکن » نداریم
ورود بزرگتر ها ممنوع .
گروهی درست کرده ایم
و با هم رمز و قراری داریم ؛
در این گروه هم ورود بزرگتر ها ممنوع .
حالا می خواهیم پیتزا بخوریم
فقط من و دوستانم ؛
پس ورود بزرگترها ممنوع .
چی ؟ باید پول بدهیم ؟
خب ، ورود بزرگتر ها آزاد .
...

شل سیلور استاین




........................................................................................



٭
امروز بعد ازظهر ماندانا رفت شیراز ...
وقتی که رفت ، به محض اینکه در رو بستم احساس کردم دلم براش تنگ شد !!
الان هم تنهام ، اومدم پای کامپیوتر این یاداشت رو دارم می نویسم و همزمان هم دارم آهنگ گوش می کنم ...
بعدش نمی دونم چی کار می خوام بکنم ! کاری ندارم بکنم ، حوصله ام هر سر رفته ، شاید بخوابم ، شاید هم بیام بازی کنم ، شاید هم جنگ بشه دیگه به بازی کردن نرسم !!!!

فعلا ...





........................................................................................



٭
انگار قسمت نیست واسه عید ذوق و شوق داشته باشیم ... با این جنگ و بند و بساطی که راه افتاده دیگه حال و حوصله واسمون نمونده ...
تو این عید هم که همه خاله بازی می کنن ! صبح میریم خونه یکی ، عصر اونا میان خونمون ...
هر جا هم که میریم همش حرف از این جنگ هستش و همه دارن کارشناسی می کنن ...
یکی واسه بوش تعیین تکلیف می کنه ، یکی واسه صدام ، یکی میگه عراق حقشه ، یکی میگه مردم بیچاره اش گناه دارن ، ...
خونه ما که یا مدام صدای اخبار میاد یا صدای کارشناس ها ( معرف حضورتون که هستن ) که بعد از اخبار دارن بحث و بررسی می کنن ...
منم که اصلا تو این شرایط بحرانی نمی تونم درس بخونم ( نیس اون موقع که شرایط بحرانی نبود من خیلی می خوندم !!!)
احتمالا اگه امریکا بعد از عراق بیاد سراغ ایران تنها کسی که از جنگ خوشحال میشه منم !




........................................................................................



٭
4 شنبه سوری هم اومد و ما مثل هر سال خونه بودیم ( منظورم از ما خودمم ! یه مقدار خودمو تحویل گرفتم !)
با این ملت وحشی ای که داریم ( منظورم شما نیستینا ! یه وقت سوء تفاهم پیش نیاد ) من جرئت نمی کنم برم بیرون ... آخه من نمی فهمم این تق و توق کردن چه لذتی داره ؟ هان؟ ( به جون خودم با شما نیستنم ! با اونام ) جیغ دخترا رو درآوردن چه لذتی داره ؟ من که نمی فهمم !
بچه های کوچه ما که فقط کم مونده بمب اتم در کنن !!! از عصر تاحالا ( الان ساعت یه ربع به نه هستش ) خودشونو کشتن ... فکر کنم تا یه دقه دیگه همدیگرو آتیش بزنن !!!
راستی دو روز دیگه ( 29 اسفند ) تولد مه بانو ست ... آخه چی میشد 30 اسفند به دنیا می اومد ؟ اونوقت 4 سال یه بار تولدش میشد ... چه حالی میداد ... هر سال چقدر حالش گرفته میشد ... عوضش من کلی کیف می کردم !!!
اگه خواستین بهش کادو مادو بدین می دونین که منم خیلی از کادو گرفتن خوشحال میشم ، خلاصه به فکر تهیه 2 تا کادو باشین ! البته شرمنده می کنینا ! فقط چون زیاد اصرار می کنین قبول می کنم ... دستتون درد نکنه ، ایشالا مه بانو واسه تولدتون جبران می کنه !!
فرمایش دیگه ای ندارم .
عیدتون هم مبارک !

خدافظ شما ، تا سال بعد ...







........................................................................................



٭
این چند وقت اخیر یه سری فکر های احمقانه همش توی ذهنم می گشت که به طور خیلی جدی در موردشون فکر می کردم ، تمام فکر و ذهنم رو احاطه کرده بودن ... ولی از شبی که زلزله اومد کاملا نظرم نسبت بهشون عوض شد ، کلی خودم رو بابتشون سرزنش کردم ...
تاحالا به اون اندازه نترسیده بودم ، شاید دلیلش اینه که هیچ وقت حضور مرگ رو در کنار خودم انقدر نزدیک حس نکرده بودم ...
انگار از اون شب اتصالم به زمین و این دنیا کمتر شده ...
اون شب تا صبح نتونستم بخوابم ، دراز کشیده بودم ولی کاملا هوشیار و آماده باش بودم و هر لحظه احساس می کردم که ممکنه دوباره بیاد . صبح خیلی سر درد گرفته بودم ، حول و حوش ساعت شیش و نیم هفت بود که رفتم تو حیاط زیر آفتاب وایسادم ، همین که نور آفتاب به صورتم خورد یه مقدار آروم تر شدم ، نور آفتاب نمی دونم چه اثری داره ولی وقتی به پوستم می خوره احساس خوبی بهم دست میده و آرومم می کنه ...
احساس می کنم اون شب انقدر ازم انرژی گرفته شده که حالا حالا ها بر نمی گرده .
خیلی راحت الان میشد که زنده نباشیم ، شاید این اتفاق برای من یه تلنگر بود که انقدر بابت چیزای بی ارزش حرص و جوش نخورم و اعصابم رو خورد نکنم و تا وقتی که زنده ام از زندگیم لذت ببرم ...
از اون شب همش دارم خدا رو شکر می کنم بابت اینکه زنده ام و می تونم نفس بکشم و کسایی که دوسشون دارم هم زنده هستن و کنارم هستن .





........................................................................................



٭
ممنونم از همه تون بابت تبریک هایی که بهم گفتین ... شرمنده کردین !
بازهم به قول بعضی ها ایشاله به همین شب عزیز باشه برا شما !!!
روز تولدم هم که منو سورپیریز کردن و کیکی و شمعی و بساطی و مراسمی و ... ایشاله که بتونم جبران کنم ...
انقدرهم سراغ امتحان رانندگی رو از من نگیرین ... آقاجون قبول نشدم ... همینو می خواستین ؟ می خواستین ضایع شم ؟ سکه یه پول شم ؟ شدم ... ولم کنین ... ای خدااااااااااااااا
روزی که رفتم شهرک واسه امتحان خوشبختانه خلوت بود و زیاد معطلی نداشت ، آیین نامه رو که قبول شدم ، وقتی رفتم واسه امتحان شهر خیلی باحال بود ... به محض اینکه نشستم ، گفت حوری جان پیاده شو ... نفهمیدم چرا ... فکر کنم عجله داشت می خواست بره زودتر به کاراش برسه ... وگرنه من که خاموش نکردم !!!









........................................................................................



٭
فردا تولدمه ... ولی احساس خاصی ندارم ... مثل بچگی هام زیاد ذوق و شوق ندارم ... قبلا که بچه تر بودم از 2 ماه مونده به تولدم روز شماری می کردم ... روز تولدم تقریبا میشه گفت که از خوشحالی منفجر میشدم!!! ولی الان برام بی تفاوته ... انگار اون وقت ها همه چیز رنگ و آب بیشتری برام داشت ... انگار الان که دارم کم کم بزرگ میشم ( گرفتین که ؟ همه این چند خط واسه این بود که بگم دارم بزرگ میشم !!!) جذابیت خیلی چیزا برام کمتر میشه ... البته در کنارش جذابیت یه سری چیزها هم برام بیشتر میشه که قبلا اهمیت چندانی نداشتن ...
چقدرهمه چیز زود میگذره ... ، یادش به خیر ، انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدم ، چه دورانی بود ( فکر کنم یه ذره تابلو خالی بستم !!)
هی روزگار ...
راستی اگه دیدین دیگه بلاگ نمی نویسم فکر کنم دلیلش اینه که چشمم در اومده ! آخه یه بازی تو کامپیوتر داریم که من هر وقت میام پای کامپیوتر مثل خوره می افته به جونم ، نمی دونم چرا ، انگار که مجبورم کرده باشن ، می شینم تا مرحله آخرش میرم ، تقریبا میشه گفت این بازی رو که هر بار یه چیز حدود یک ساعت وقت می گیره روزی چند بار تا آخرش میرم ، از همه اینا بدتر اینکه تا آخرش که میرم وقتی بازی تموم میشه می نویسه شما باختین ، آی آدم می سوزه ...





........................................................................................



٭
مردم عجب رویی دارن !!
همش 8:30 به عمرش نشسته پشت ماشین می خواد بره امتحان رانندگی بده !! ( بابا اعتماد به نفس ، بابا راننده !)
آدم می مونه ! اوا ، آخه یعنی چه؟ ( دیگه فکر کنم زیادی جو گرفتم! )
البته خودم می دونم قبول نمی شم ، فقط می خوام یه دور رد شم که یه بار برام مهر بخوره تا برای بار دوم که می رم قبولم کنن .
حالا قکر کنم اتفاق خاصی نمی افته اگه دعا کنین !! ( رو که نیست ، سنگ پا ....!)





........................................................................................



٭
چند روزه که دارم کلاس رانندگی میرم ... خیلی خوبه ... خیلی حال می کنم ، البته رانندگی توی خیابونای تهران اعصاب آهنی می خواد ، باید 4 چشمی همه طرف رو نگاه کنی چون هرلحظه ممکنه یه موتور سوار جلوت سبز بشه یا یه عابر بپره جلوت یا ممکنه که احیانا نظر راننده جلوییت عوض بشه و تصمیم بگیره دنده عقب بیاد ...
امروز مربیم کلی ازم تعریف کرد ، گفت من خیلی زود دارم یاد می گیرم ( ماشاله آی کیو )
تا الان که 4 ساعت میشه پشت فرمون نشستم پارک 30 سانت و دنده عقب و نیم کلاج رو یاد گرفتم ، فقط تنها مشکلم اینه که یادم میره دنده عوض کنم ، البته دنده معکوس رو یادم میره ها وگرنه همینطوری هی بخوام برم دنده بالاتر خیلی هم حواسم هست ! چی کار کنم خوشم میاد از سرعت بالا ... مربیمون هم خیلی باحاله من رو روزه دوم برد توی جاده لویزان ، با دنده 4 هم گذاشت برم ( یه مقدار مربیه خلافه ) یه روز خودش نشست پشت فرمون تا سریع برسیم آموزشگاه ، آقا هر چی خلاف بلد بود کرد ، از سمت راست که سبقت می گرفت ، فاصله اش رو با ماشین جلویی رعایت نمی کرد ... آخر سر هم دمه آموزشگاه که پارک کرد ماشین رو چسبونده بود به جدول ، منم مثل بچه پرروها برگشتم بهش گفتم شما فاصله رو رعایت نکردین ، باید 30 سانت فاصله باشه ( شاگرد هم انقدر پررو نوبره !!)
خلاصه الان واسه خودم یه پا راننده م ...






........................................................................................



٭
فکر کردین می تونین از زیر کامنت گذاشتن واسه یادداشت قبلیم در برین؟
تا حالا بهانه تون این بود که کامنتم خراب شده ... خب الان بهانه تون چیه؟
زود باشین ... من این چیزا حالیم نیست ... من کامنت می خوام ... هیچ عذر و بهانه ای رو هم قبول نمی کنم !
یالا ...
راستی ! هیچ به سمت چپ بلاگم دقت کردین ؟ دیدین اون بغل مغلا چه خبراییه؟ ( داداش ! کانترو میگم دیگه ) رفتم بالای 2000 ( ای ول )... اینه دیگه( دارم از خوشحالی بال بال می زنم !!)




........................................................................................



٭
این چند روز که بلاگ ننوشتم دیگه از مودش اومدم بیرون ، انگار این بلاگ نویسی تبش یه مدت آدم رو میگیره و بعدش جذابیتش رو از دست میده ، در هر صورت ببخشید که دیر آپدیت کردم ...
این دو سه روزی که رفته بودیم کیش خیلی خوش گذشت ، جای همتون خالی ، از تمام لحظات بهترین استفاده رو کردیم ، دوچرخه سواری ... بیلیارد ... کنسرت خشایار اعتمادی و علیرضا عصار ... دیدن طلوع و غروب ... غذا دادن به ماهی ها ... مراسم لاک خریدن ...
نمی دونین اینکه آدم تا صبح بیرون باشه و هر کاری که دلش بخواد بکنه چه لذتی داره ، کارایی که تو تهران عمرأ نمیشه کرد ، خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت ، به قول بعضی ها به همین شب عزیز باشه برا شما!




........................................................................................



٭
لی لی لی لی لی لی لی ......... مبارکه ، تولد هیچکس و ارش رو می گما ....
ایشاله سال های سال خوب و خوش و شاد باشین ...






........................................................................................



٭
امروز عصر تلویزیون رو روشن کردم ، دیدم فوتبال ایران و اروگوئه است . منی که زیاد حوصله دیدن فوتبال رو ندارم برای اینکه از زیر درس خوندن در برم ( آخه بارانه امروز داشت منو شهید می کرد واسه درسم ) گفتم دو ساعت هم دو ساعته که از زیر جواب پس دادن در برم و نشستم فوتبال رو دیدم ...
اعصابم خورد شده بود ، بازیکن های اروگوئه که همش بازیکنامون رو می زدن و شل و پل می کردن . بازیکن شماره 21 اروگوئه که اسمش هم یادم نیست ، همون که اواخر نیمه دوم اخراج شد ( همون که یه راست از تیمارستان آورده بودنش تو زمین ) کم مونده بود یه تفنگ دربیاره و کار بازیکنای ما رو تموم منه .
بازیکنای خودمون هم که ماشااله چشم نخورن چه بازی ای کردن .
این از نوید کیا که فقط باید یکی بهش حالی می کرد که به بچه های خودمون پاس بده نه حریف ؛ اونم از پنالتی زنامون که آخر بازی شاهکار کردن ...
هیییییییس !
وای وای دربون جهنم !!! بیدار شد ، الان میاد کاسه کوزه مون رو بهم می ریزه ... من می رم اما زود برمی گردم !




........................................................................................



٭
چند وقت پیش رفته بودیم یه مهمونی ، فک و فامیل مامانم بودن... خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون... دیگه ما دلو زدیم به دریا گفتیم جهنم و ضرر ! بریم ببینیم چه خبره...
آقا تا ما پامون رو که گذاشتیم تو ، چه چشما که 4 تا نشد ، چه دهنا که وا نموند ، چه فک ها یی که پایین نیافتاد !!!
خلاصه خودمون خبر نداشتیم انقدر دیدنی هستیم !
هنوز 2 دقیقه نگذشته بود که دیدیم یه خانومه متشخص تشریف آوردن جلو یه لبخند ملیحی تحویل من و مه بانو دادن ومستقیم رفت تو شیکم مامانم !
بعد با یه لحن نازنینی که بوی زیادی از هوش و استعداد به مشام آدم می رسوند بر گشت گفت : ماشالا... هزار ماشالا... دختراتون دو قلو هستن؟!! دیگه این موقع بود که من و مه بانو ادب و نزاکت رو قورت دادیم و منفجر شدیم ...( دوقلوهایی با اختلاف سنیه 5 سال ، قدرتیه خدا)
آی کیو یی اعجاب انگیز! موجودی باهوش! قهرمانی به نام مریم خانوم( واتو واتو رو که می شناسین؟ این مریم خانومشونه!) ، پرنده ای سریع...
بعد از مدتی پچ پچ با مامانم و روشن شدن مریم خانوم از دو قلو نبودن ما ! مریم خانوم تشریفشون رو بردن...
مامان بعد از اینکه رفت گفت اومده بودن واسه خواستگاری !
بعد از اینکه فهمید مه بانو بزرگتره ، گفت واسه دختر بزرگتون ... مامان گفت اولا که پسرتون هم سنه دخترمه در ثانی داره درسشو می خونه و فعلا قصد ازدواج نداره ، اونم گفت پس واسه دختر کوچیکتون ( روم به دیفال ، منو گفت !) که دیگه سنشون هم به هم می خوره و مشکلی نیست...
منم که از بس فداکارم گفتم من نمی خوام ، باشه واسه مه بانو ، مه بانو هم گفت نه باشه واسه تو ، هی من گفتم واسه اون ، هی اون گفت واسه من.... خلاصه با هم به توافق رسیدیم که هر دومون تشریف ببریم خونه بخت !!!







........................................................................................



٭
راستی به این بلاگ هم سر بزنین ، خیلی خوب می نویسه ، من که با نوشته هاش کلی حال می کنم . واقعا اگه نویسنده میشد شکسپیر و داستایوسکی و ... باید می زدن کنار...
ولی چند روز پیش ناراحت بود ؛ می گفت دیگه نمی خوام بلاگ بنویسم چون کسی واسم کامنت نمی ذاره ، آخه نیگا به بلاگ خواهر بزرگش که می کنه می بینه اون بعضی وقتا فقط میاد یه پخ ( یهو پُخ نخونین ) می نویسه ولی کلی واسش کامنت می ذارن افسرده میشه دیگه...
دیگه انقدر باهاش صحبت کردم و مخش رو زدم تا تونستم راضیش کنم که بازم ادامه بده ، بهش گفتم آخه عزیزم تو همینطوری یه حرفی می زنیا ، اصلا به عواقب این کارت فکر کردی؟ فکر کردی با این کار تو چندین هزار نفر ممکنه افسرده شن؟ دچار یأس شن ... برن خودکشی کنن ... حداقل به اونا رحم کن ...
حالا شما حتما برین واسش کامنت بذارین تا حالش بهتر بشه ...شیش کیلو چاق میشه وقتی به بلاگش سر می زنه می بینه کامنت داره ...
فقط یه چیزی ، به خاطر اینکه روحیه لطیفی داره اگه ازش انتقاد کنین ممکنه ناراحت بشه ، واسش که خواستین کامنت بذارین حتما ازش تعریف کنین ، واقعیت رو بهش بگین ؛ بهش بگین که بهترین بلاگ نویسه !!
خب دیگه ، امر دیگه ای نیست ، مرحمتم مستدام ...




........................................................................................



٭
خب دانش آموزای عزیز ، به خاطر پیشرفت چشمگیری که توی اجرای راه ها داشتین من بقیه راه ها رو هم بهتون می گم...

20- وقتی ماشین در حال حرکت است ، پاهایتان را از پنجره بیرون کنید .
21- موقع مسافرت ، هر 10 دقیقه یکبار بگویید : باید بروم دستشویی .
22- در زمستان شیشه ماشین را تا آخر پایین بکشید .
23- با کفش گلی وارد خانه شوید ( تاثیر بیشتر زمانی است که کف را حسابی شسته باشند )
24- آدامس بادکنکی را دائم باد کنید و بترکانید .
25- آدامس جویده را درجیب شلوار کثیفتان جا بگذارید .
26- لباس زیرتان را اصلا عوض نکنید .
27- دائم بگویید : هان ؟
28- مکالمات تلفنی اهل خانه را گوش بایستید .
29- وقت مشق نوشتن که رسید بگویید : کتاب ندارم .
30- مجبورشان کنید تکالیفتان را که جا گذاشته اید به مدرسه بیاورند .
31- وانمود کنید برادر یا خواهرتان تکالیف را خورده .
32- موقعی از آنها چیزی بخواهید که از خستگی ، نای نه گفتن ندارند .
33- حمام نروید .
34- به مادرتان بگویید : این کار زنها نیست .
35- به مادرتان بگویید : معلم من تقریبا به پیری شماست !
36- مادرتان را خوشگله ، عزیزم یا عسلی صدا کنید .
37- پدرتان را داشم ، مشتی یا به اسم کوچکش صدا کنید .
38- پیشنهاد کنید که شما موهای سفیدشان را بشمارید یا بکنید .
39- نسبت به دوستان آنها بی ادب باشید .
40- وقتی دارند روزنامه می خوانند ، زیر روزنامه بزنید .
41- روی خودتان رب گوجه فرنگی بریزید و وانمود کنید زخمی شده اید .
42- حشرات را به خانه بیاورید ... بزرگهایشان را .
43- لحظه ای که همه آماده بیرون رفتن از خانه شدند ، بگویید : دستشویی دارم .
44- در مدرسه آنها را برای انجام کارها داوطلب کنید .
45- کارنامه تان را گم کنید .

برای باقیش بهتره که کمی هم از قوه تخیل خودتون استفاده کنین . تا کی میخواین من کار یادتون بدم تا کی میخواین به من متکی باشین ؟ فقط کافیه کمی خلاقیت داشته باشین من مطمئنم که موفق میشین...




........................................................................................



٭
بالاخره کتاب " 101 راه برای ذله کردن پدر و مادرها " رو که قبلا گفته بودم به دست مبارکم رسید...
حالا چند راه از این 101 راه رو می نویسم :
1- سوپتان را هورت بکشید .
2- سر میز دماغتان را فین کنید ... با صدای بلند .
3- بعد از آروغ زدن نگویید : معذرت می خواهم .
4- با دهان پر از شیر آنقدر بخندید تا از دماغتان بیرون بزند .
5- اصلا مسواک نزنید ، فقط مسواک را خیس کنید .
6- صبر کنید تا یک نفر برود دستشویی ، بعد در را بکوبید و داد بزنید : زود باش ، فوری است .
7- وقتی پدرتان در حمام است ، آب داغ باز کنید .
8- هر کس تلفن زد نگویید کی بود یا پیغامش را نرسانید .
9- غذای نیمه خورده تان را زیر تخت بگذارید بماند ... هفته ها بماند .
10- روزهای تعطیل که همه خوابند ، بیدارشان کنید .
11- صدای تلویزیون را حسابی بلند کنید بعد بگویید : خب من نمی شنوم .
12- موهای برادر یا خواهرتان را کوتاه کنید .
13- موقع گرفتن عکس خانوادگی ، شکلک در بیاورید .
14- با پدر و مادرتان حرف نزنید ، جواب هم ندهید .
15- پول تو جیبی 6 ماهتان را جلوتر بخواهید .
16- اسباب بازی هایتان را بفروشید .
17- برادر یا خواهرتان را بفروشید .
18- دو ساعت صرف باز کردن هدایای تولدتان کنید ، بعد بگویید : همه اش همین؟
19- وقتی همه خوابیده اند تمرین موسیقی کنید .
20- روی پیغام گیر تلفن ، پیغام های عجیب و غریب بگذارید .

خب ... فعلا واسه دست گرمی اینا رو اجرا کنین تا بعد ....





........................................................................................



٭
امروز تولد ماندانا ست ، ماندانا جونم تولدت مبارک ، با کلی آرزوهای خوب خوب واست...

تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع هارو فوت کن
که چند سالی زنده باشی !

ناقلا تا حالاش هم قسر( غصر ، غسر، غثر ، قثر ) در رفتی!!!





........................................................................................



٭
امروز اومدم پای کامپیوتر که متن واسه بلاگم بنویسم ، ولی اصلا حوصله نداشتم ، یعنی ذهنم هم کار نمی کرد که بخوام چیزی بنویسم ، بعد یهو دیدم رو دسکتاپ یه یادداشت هست که ماندانا نوشته ولی هنوز نذاشته تو بلاگش ، گفتم سورپریزش کنم و قبل از اینکه بیاد بذاره تو بلاگش من بذارمش ، فکر کنم اگه بیاد ببینه خیلی خوشحال شه ( احتمالا آخرین یادداشتیه که می ذارم تو بلاگم ! چون منو شهید می کنه !!)
دوباره از دیشب حالم بد شده ، دوباره تب و سر درد و ... عصر برای بار سوم توی دو هفته اخیر رفتم دکتر... نمی دونم چم شده که هر چی دکتر مکتر می رم فایده نداره این چند وقته همش سر درد دارم ، چیزی نیست احتمالا تومور مغزی گرفتم !
حالا کاش اگه قراره بمیرم قبل از کنکور بمیرم که مامانمینا به همه بگن که انقدر درس خونده بود که امسال نرم افزار دانشگاه تهران رو شاخش بود!!!




........................................................................................



٭
دیشب رفتیم عروسی ... هنوز عروس نیومده بود ... یه ذره که گذشت دیدیم دارن می گن به افتخار عروس ... لی لی لی لی ... یهو دیدیم عروس ولو شد اون وسط ... مگه می تونستیم جلو خنده مون رو بگیریم ... صحنه جالبی بود ... جای همتون خالی!!!
حالا الان فکر می کنین که من چقدر بد جنسم ... خب چی کار کنم ؟ وقتی صحنه زمین خوردن یکی رو می بینم خنده ام می گیره...
حتی خودم هم که می خورم زمین اول می خندم بعد گریه می کنم!!





........................................................................................



٭
کی فیلم عزیزم من کوک نیستم رو دیده؟
هر کی دیده لطف کنه به من بگه آخرش چی میشه ... من که هر کار کردم نفهمیدم ... ممنون میشم شما بگین!!!




........................................................................................



٭
امروز بعد از سه چهار روز حالم بهتر شد و تونستم بیام پای کامپیوتر...
خیلی حالم بد بود... یه شب انقدر تب داشتم و حالم بد بود که فکر می کردم دارم می میرم.
فرداش دوباره رفتم دکتر ، 2 تا آمپول پنیسیلین نوشت ( باز هم می خواستم مثل بچه پر روها به دکتره بگم آمپول ننویسه ولی اخم بابا رو که دیدم دیگه جرئت نکردم حرف بزنم)
ولی به خاطر همون آمپول ها بود که الان بهتر شدم .
مامان حالش بهتر شده ، ولی الان نگران سعیده و ماندانا هستم ، ماندانا که ممکنه ریه اش چرک کرده باشه ، باید تا آخر هفته دوباره بره دکتر...
سعیده هم یه هفته دیگه امتحاناش شروع میشه ؛ می ترسم اون هم از ما بگیره ؛ از دیروز یه ذره علائم سرما خوردگی داره...
انقدر فداکار و از جان گذشته ام که به فکر خودم نیستم و نگران اونام ( احسنت !!! شکوه ایثار!)






........................................................................................



٭
امروز صبح با دوستم رفتم اداره پست که فرم دانشگاه رو پست کنم ، مسئولش گفت که چون از مهلت اصلیش گذشته باید یه سری اداره پست های خاص بریم پست کنیم ... دیدیم سر راست ترینش شعبه میدون ولیعصره...آقا چشمتون روز بد نبینه ! رفتیم دیدیم سوزن بندازیم از شدت جمعیت پایین نمیره انقدر که شلوغ بود... همه هم یه سری آدم های بی فکر و بی خیال که پست فرم دانشگاهشون رو انداخته بودن واسه امروز... آخه مردم چقدر بی فکرن!!! خب همون روزای اول می رفتن پست می کردن دیگه!!!!!
من هم با این حالم (الهی بمیرم برای خودم سرما خوردم) وایسادم تو اون صفی که نه سر داشت نه ته...دیگه بعد از کلی معطل شدن رسیدیم جلوی صف ، فرمم رو دادم به آقاهه ، یه نگاه انداخت گفت چرا مهر نداره؟ گفتم مهر دیگه واسه چی ، گفت اداره پستی که ازش این فرم رو گرفتین باید روش مهر بزنه یا اینکه باید رسید پستی داشته باشین ، من شانس آوردم که رسیدش رو با خودم برده بودم ، مال من رو گرفت ولی دوستم رسید همراهش نبود ... گفتیم حالا باید چی کار کنیم؟ گفت باید برین همون اداره پستی که فرم رو گرفتین بدین مهر بزنه ، دوستم گفت من خودم فرم رو نگرفتم و نمی دونم که بابام از کدوم شعبه پستی گرفته... گفت من نمی دونم باید مهر داشته باشه ، گفتیم تا بخوایم بریم مهر بزنیم و دوباره برکردیم که دیر میشه ، گفت به من چه ، داشتیم اینور اونور می کردیم که چی کار کنیم گفت حالا برین طبقه پایین پیش رئیس شاید یه کاری واستون بکنه... رفتیم پایین دیدیم آقای رئیس پای تلفن دارن گل میگن و گل میشنون و انگار نه انگار که اینهمه آدم منتظر ایشون هستن...بعد 4 ساعت دیدیم لطف کردن و تلفن رو قطع کردن ( البته احتمالا سوخته!!) خوشحال شدیم گفتیم خب دیگه الان میاد و تکلیف مهر رو روشن می کنه ، تو همین گیر و دار بودیم که دیدیم آقای رئیس غیب شدن... هر چی دنبالشون گشتیم دیدیم اثری ازشون نیست... خلاصه یکی از کارمندای اونجا دلش برامون سوخت و بلند شد یواشکی یه مهر روی فرم زد و کار مارو راه انداخت... رفتیم طبقه بالا دوباره 4 ساعت تو صف وایسادیم بلاخره این فرم کذایی رو پست کردیم .
اومدم خونه دیدم مامانم هم حالش خوب نیست... با مامان و بابا رفتیم دکتر...
حالا همه اینا یه طرف ، گیر دادن دکتره واسه آمپول پنیسیلین دادن به من یه طرف....
هی گفت واست آمپول بنویسم ، هی من گفتم نه کپسول بده ، هی گفت آمپول ، هی من گفتم نه ، خلاصه از دکتره اصرار و از من انکار... ولی بلاخره دکتره کم آورد و قبول کرد کپسول بنویسه...
الان هم که دارم اینا رو می نویسم حالم بده ...
آخ گلوم ...آخ سرم...مامااااااااااااااااااااااااااااااااان...



........................................................................................



٭
تاحالا آدم به حواس پرتیه من دیدین؟
آخرین مهلت برای پست فرم دانشگاه سراسری روز یکشنبه 8 / 10بوده ، من با دوستم تازه روز سه شنبه 10 / 10 قرار گذاشتیم که بریم پست کنیم !!!
شانس آوردم که مهلتش رو تا سه شنبه تمدید کردن ، وگرنه امسال دانشگاه بی دانشگاه...
جا داره به خودم خسته نباشید عرض کنم....




........................................................................................



٭
سعیده اوایل که چت می کرد یه دوست هندی پیدا کرده بود که استرالیا زندگی می کنه... گیر داده بود به سعیده که بلند شو بیا استرالیا ، خلاصه بعد از یه چند وقتی سعیده برای اینکه از دستش خلاص شه آیدیه ماندانا رو بهش داد که با اون چت کنه... دیگه رفته بود تو نخ ماندانا و اصلا با سعیده چت نمی کرد و به ماندانا می گفت که بلند شو بیا استرالیا... هی به ماندانا و سعیده هم می گفت که عکستونو بفرستین ولی خودش نمی فرستاد... دیگه ماندانا هم حوصله اش رو نداشت و باهاش چت نمی کرد... یه شب من با مسنجرخودم اومده بودم بالا ، همزمان هات میل ماندانا هم اومده بود بالا که یهو دیدم به هات میل داره پیغام میده که وب کم داره ، ما هم برای اینکه ببینیمش مجبور شدیم آیدیه من رو بهش بدیم که از طریق مسنجر بتونیم وب کمش رو ببینیم ؛ ازهمین جا بود که بدبختیه من شروع شد و هر بار که با آیدیم میام بالا می پره پیغام میده!! روم هم نمیشه ایگنورش کنم... جالبیه ماجرا اینجاست که براش فرقی نداره که با کدومه ما چت کنه ، با هر کدوممون که چت می کنه میخواد مخمون رو بزنه که بلند شیم بریم استرالیا... چند روز پیش هی اومد پیغام داد که عکست رو برا من بفرست ، من هم حوصلش رو نداشتم شروع کردم فارسی براش تایپ کردم ، هی می گفت اینا یعنی چی؟ ( آخه بی سوات فارسی بلد نیست انگلیسی چت میکنه!!) من بازم جوابشو به فارسی میدادم بیچاره قاطی کرده بود ... میخواست مخش رو بکوبه تو دیوار...بعد خوشبختانه بهش بر خورد و از اون روز دیگه واسم پیغام نمی ده (آخی ، از اون روز تاحالا من دپرس شدم!!!)




........................................................................................



٭
یکی از دوستام تازگیا نامزد کرده...این دوستم از جانب مخ به طور کامل مرخصه و هیچ امیدی بهش نیست...چند وقت پیش واسه ما تعریف می کرد که ابروهای شوهرش اعصابشو خورد کرده بوده و به خاطر همین واسش ابروهاشو برداشته!!! خیلی باحاله ، انگار که با شوهرش خاله بازی می کنن ( البته حق دارن دیگه ، وقتی خودش متولد 63 هستش و شوهرش متولد 61 بیش تر از این ازشون انتظاری نیست) ما هی بهش می گفتیم آخه این بچه بازیا چیه از خودت در میاری ( رفته بودیم تو نقش عاقلی که داره یه سفیهی رو نصیحت می کنه!!!) ولی انگار نه انگار ( یاسینی که به گوش ... می خونن!)
ولی از شوخی گذشته دلم براش می سوزه ، قبلآ با یکی دوست بود بعد که خونوادش می فهمن واسه اینکه اونو فراموش کنه مجبورش می کنن که با فامیلشون ازدواج کنه ( فکرهای عهد بوقی!) واقعا نمی فهمم یعنی چی؟ یعنی می خواستن زودی شوهرش بدن که از شرش خلاص شن ؟ نمی فهمم چی تو سر بعضی از مردم میگذره ، خیلی راحت به خودشون اجازه می دن که با آینده بچه شون بازی کنن و کوچکترین اهمیتی براشون نداره که عاقبت بچه شون چی میشه...
تو تهران آمار گرفته شده که از هر 3 تا ازدواجی که توی سنین کم اتفاق می افته یکیش به طلاق منجر میشه... آمار خیلی بدیه ولی متاسفانه وجود داره...
خدا کنه واسه اینا همچین مشکلی پیش نیاد...



........................................................................................



٭
خیلی وقت ها بعضی ها ممکنه یه حرفی بزنن یا کاری بکنن که برامون خوشایند نیست و با همون یه حرف کوچیک و یه کار ساده از چشممون بیفتن...
خیلی وقت ها از دیگران انتظار داریم کاری رو بکنن ولی نمی کنن ، یا انتظار داریم کاری رو نکنن ولی می کنن... شاید خودشون هم ندونن و قصدشون ناراحت کردن ما نباشه و اگه بفهمن که حرفشون یا کارشون باعث شده تو ذوق ما بخوره ، ناراحت بشن ؛ ولی کاریش نمیشه کرد. حتی معذرت خواهی هم فایده نداره... حرفی که نباید زده میشده ، زده شده واتفاقی که نباید می افتاده ، افتاده و تأ ثیرش رو هم روی ذهن ما گذاشته...
الان این چند وقته این اتفاق در مورد آدم های مختلفی برای من پیش اومده... در مورد خیلی ها طور دیگه ای فکر می کردم ولی طور دیگه ای از آب در اومدن... انتظار یه سری چیز ها رو نداشتم ولی پیش اومده... انتظار یه سری کارها رو از بعضی ها داشتم ولی نکردن... راجع به بعضی ها فکر می کردم میشه روشون حساب کرد ولی بعد دیدم که نه... این چند وقت تصویر ذهنیم نسبت به خیلی ها عوض شده... نمی دونم شاید من توقعم بالاست ... شاید زیاده از حد از دیگران انتظار دارم ...
نمی دونم...



........................................................................................



٭
ای بابا ، موندیم چیکار کنیم با این بارانه !!! شب و روز هر وقت میریم و میایم می بینیم یه گوشه ای مثل بچه تخس ها نشسته یکسره داره کتاب هری پاتر میخونه ... ( آخه آدم شک می کنه ، این کتاب مال بچه هاست!) امروز جلد چهارمش رو تموم کرد و بلافاصله جلد پنجمش رو شروع کرد... انگار یکی مجبورش کرده که باید یکسره بخونه و اصلآ هیچ وقفه ای نباید بینش بیفته!!!
این جلدی که داره میخونه آخرین جلدشه ، خدا رحم کنه ، تمومش کرد چی کار کنیم باهاش؟!
شما اگه راه حلی به ذهنتون رسید اگه کتابی چیزی تو مایه های هری پاتربه ذهنتون رسید این لطف رو در حق ما بکنین و به ما خبر بدین... ممنون...




........................................................................................



٭
این چند وقت که برف و بارون میاد اصلآ از خونه بیرون نرفتم ، همش تو خونم دلم میخواد برم بیرون ، ولی جایی ندارم برم ، دیگه حوصله دوستام رو هم ندارم... احساس می کنم خیلی بچه ن... من همیشه تو جمع هایی که بودم همشون از من بزرگتر بودن و همیشه کوچیکترین عضو جمع بودم ، به خاطر همین زیاد با هم سن و سال های خودم حال نمی کنم ، نمی گم که دوستام بچه های بدی هستن ولی دنیاهاشون با من خیلی متفاوته ، طرز فکرشون با من زمین تا آسمون فرق داره ، البته من نمی گم که خودم خیلی بزرگم ، نه ، منم خیلی وقت ها بچه بازی در میارم ، خیلی وقت ها کارهایی رو میکنم و حرف هایی رو میزنم که بعدش پشیمون میشم و احساس میکنم که از خودم بدم میاد و چقدر جا واسه بزرگ شدن دارم ، خیلی موقع ها وقتی یه نفر حرصم رو در میاره تا مثل بچه ها تلافی نکنم خیالم راحت نمیشه ، ولی از اینی که هستم ناراحت نیستم ...
داشتم از برف و بارون میگفتم به کجا رسیدم!!!



٭

مردی زیر رگبار در روستای کوچکی راه می رفت که دید خانه ای در آتش می سوزد . وقتی به آن نزدیک شد ، مردی را دید که در محاصره شعله ها ، در وسط اتاق نشیمن نشسته بود .
رهگذر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته !
مرد پاسخ داد : می دانم .
- خوب ، پس چرا نمی آیی بیرون ؟
مرد پاسخ داد : چون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر در باران بیرون بروم ، ممکن است سرما بخورم .

پائولو کوئیلو/ مکتوب





........................................................................................



٭

یه کتاب هست به اسم" 101 راه برای ذله کردن پدر و مادرها " من بهتون توصیه می کنم اگه تا حالا نخوندینش حتمأ بخونین ، خیلی باحاله ...
اگر هم بزرگ هستین برای بچه هاتون بخرین ، پشیمون نمیشین...
من الان کتابش پیشم نیست بعدأ حتمأ از این 101 راه یه سریش رو براتون می نویسم...
منتظر باشین






........................................................................................



٭
امروز بعد از صد سال گفتم برم کتابخونه بلکه یه ذره درس بخونم ، با مریم رفتم ... هی مریم به من از قبلش گفته بود که صبح زود بیا ، اگه دیر بریم جا نیست ... منم که دیدم نمی تونم از خوابم بزنم ساعت 11:30 تازه رفتم کتابخونه ... دیدم اصلأ جا نیست ، رفتیم اتاق مطالعه ( تو این اتاق مجله و روزنامه و این چیزا هستش ) من کتابم رو درآوردم که بخونم دیدم یکی پرید جلو و گفت که تو این اتاق حق خوندن درس ندارین و باید اینجا فقط مجله بخونین ، من گفتم توی سالن اصلی جا نیست و در ثانی چه فرقی به حال شما داره که من درس خودم رو بخونم یا این مجله های ...( آخه دو تا مجله خوب هم ندارن ، مجله های 1000 سال پیش رو گذاشتن ، تازه کاش خوب بود ، از این مجله هایی که من حتی حاضر نیستم بهشون یه نگاه کوچیک بندازم از بس که درپیتین...عکس چهار تا هنرپیشه میندازن روی جلدش و فکر هم میکنن که چه شاهکاری کردن...) خلاصه دیدم دختر اصلأ جنبه کل کل کردن رو نداره ، بلند شدم اومدم ( ولی یک پشت چشمی واسش نازک کردم تا حالش گرفته بشه!) رفتیم بیرون ... دوباره رفتیم سالن اصلی و با بدبختی دو تا صندلی خالی پیدا کردیم ، تا نشستیم یهو هوس پفک کردم ، رفتم خریدم ، اومدم بیا تو دیدم یه آقاهه میگه حق خوردن تو کتابخونه رو ندارین چون سر و صدا میشه ( آخی ...انقدر تو کتابخونه سکوت بود ! اصلأ کسی اون وسط مسط ها جوشکاری نمیکرد ها!!!) ... ای بابا... میخواستم اونجا رو بهم بریزم ... ( دیگه دوستان مانع شدن ، وگرنه الان آقاهه شهید شده بود!!!) ما هم حال آقاهه رو گرفتیم و اومدیم بیرون ( طفلی آقاهه الان دپرس شده...)
خلاصه من که میخواستم درس بخونم ولی عواملی پیش اومد و مانع درس خوندن ما شد ، شما شاهد باشین که اگه من کنکور قبول نشدم تقصیره اون آقاهه بوده ها!!!



........................................................................................



٭
نه چراغ چشم گرگی پیر ؛
نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه ؛
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش ؛
زیر بارانی که ساعتهاست میبارد ؛
در شب دیوانه غمگین ،
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد .

در شب دیوانه غمگین ،
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان میبارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها ؛
نه صفیر باد ولگردی ،
نه چراغ چشم گرگی پیر ...

" اخوان "



........................................................................................



٭
یه وقت نزنه به سرتون و برین فیلم "رز زرد" ( به خدا هر کی این فیلم رو بره با من طرفه ها...حواستون باشه!) واقعأ من تاحالا فیلم به این مزخرفی و بی سروتهی ندیده بودم...آخه اینم شد فیلم؟
من واسه کارگردان این فیلم یه پیشنهاد کوچولو دارم ، اونم اینکه واسه همیشه کارگردانی رو ببوسه و بذاره کنار... البته این فقط یه پیشنهاد بود حالا خودش میدونه!!!
یه چیزه دیگه . یه وقت نرین فیلم "رز زرد" ها ! ( آهان یه بار گفتم ، دیگه تو این دوره زمونه حواس واسه آدم نمی مونه!)

می بینم که تازه داشتین یه ذره ذوق میکردین که از دستم خلاص شدین ، ولی این خوشی دیری نپایید و تموم شد و من دوباره اومدم....
نرین فیلم رز زرد ها...




........................................................................................



٭
این بلاگ نویسی و بلاگ خونی فکرم رو مشغول کرده و نمیذاره که برم سر درسم .
آدم رو از کار و زندگی میندازه ... قبلأ وقتی راجع به اعتیاد به اینترنت حرف میشد من باور نمی کردم ولی الان واقعأ به این نتیجه رسیدم که اینترنت اعتیاد میاره و من رو که شدیدأ معتاد کرده... شاید تا چند وقت نیام و بلاگم رو آپدیت نکنم...
فعلأ خدافکس ( فکر نکنین از دستم خلاص شدینا من بازم میام ، البته شما روزی چند بار بیاین به بلاگم سر بزنین ، یه وقت فکر نکنین که میخوام کانترم بره بالا ها ، اصلأ اینطوری نیست !)



........................................................................................



٭
این چند وقت زیاد در مورد خاطرات مدرسه نوشتم . یه حس خاصی دارم ، نمیگم که دلم واسه مدرسه تنگ شده ، نمیگم که دوست داشتم هنوز هم میرفتم مدرسه ، ولی دلم برای اون دوران تنگ شده ، یاد تک تک خاطراتش که می افتم یه حس خوبی دارم ، یاد دوستام... یاد معلم هام...یاد زنگ تفریح ها و آتیش سوزوندن هامون ... یاد کل کل کردن با معلم ها...یاد درس نخوندن ها... یاد شب های امتحان و سمبل کردن درس ها... یاد وقت هایی که از امتحان بر می گشتم و به مامانینا میگفتم که امتحانم رو میفتم بعد که کارنامه می گرفتم نمره ام 19-20 میشد و همه میخواستن خفه ام کنن که تو با این نمره میفتی؟... یاد تقلب ها... یاد عقب انداختن امتحان ها... یاد 4 صبح بلند شدن هام و تو خواب درس خوندن هام... یاد کلاه گذاشتن سر معلم ها... یاد مدیر ناظم ها و جذبه هاشون... یاد بچه ننرهای کلاس... یاد بچه جاسوس های کلاس... یاد سر صف وایسادن ها و غرغرهای بچه ها...یاد نماز جماعت های زورکی و ثواب های اجباری... یاد بچه بازی های خودمون...یاد و یاد خیلی چیزای دیگه...
همه این خاطرات رو چه خوب چه بد دوست دارم...
ولی وقتی که یادشون میفتم این حس بهم دست میده که دارم بزرگ میشم و کم کم پیر...



........................................................................................



٭
آقا اصلأ دوست دارم خاطره بگم . شما هم مجبورین بخونین و چاره یی ندارین . پس گوش کنین و غرغرهم نکنین...
پارسال پیش دانشگاهی که بودم یه دفعه امتحان دیفرانسیل داشتیم ، من هم نخونده بودم گفتم الکی فردا میرم گواهی دکتر میگیرم و از شر امتحان راحت میشم . آخه یه دکتره هست نزدیکه خونمون که همینطوری الکی بری پیشش بگی سرما خوردی واست یه آمپول پنسیلین مینویسه و چند تا قرص . خیلی باحاله اصلأ کاری نداره که مریض هستی یا نیستی یا اصلأ چه مریضی ای داری ؛ هر چیزیت که باشه اول از همه یه آمپول پنسیلین مینویسه بعد تازه معاینه ات میکنه که ببینه مریضیت چیه!!!
من هم گفتم میرم پیشش و یه گواهی میگیرم و خلاص...
تو مدرسه ما هر کسی که میخواست غایب بشه باید خانوادش زنگ میزدن و اطلاع میدادن ؛ خلاصه مامانم زنگ زد مدرسه که بگه من نمیام ، ناظممون هم گفت که باید با معلمشون که قراره ازشون امتحان بگیره صحبت کنین ، اگر اون اجازه بده میتونه نیاد مدرسه ، این معلمه هم که ازمن کینه داشت ( آخه از بس که سر کلاسش حرف میزدم ) به مامانم گفت که هر طور شده باید خودشو واسه زنگ سوم که امتحان داره برسونه... هیچی دیگه من ساعته 12 بلند شدم تک و تنها رفتم مدرسه ( تو مدرسه های دخترونه خارج از ساعت های اصلی بخواین برین و بیاین باید با پدر یا مادر برین وگرنه راه نمیدن ) فقط دلم میخواست که یه نفر بهم گیر بده که چرا این ساعت اومدی مدرسه ( روزگارش رو سیاه میکردم !!!)
ولی خوشبختانه یا متأسفانه کسی نفهمید که من اومدم... یه راست رفتم سر کلاس دیدم امتحان شروع شده ، رفتم امتحانمو دادم ( ولی شانس آوردم با اینکه اصلأ نخونده بودم ولی خوب دادم ، البته اینا همه ربط به هوش آدم داره !!..) چون دیر رسیدم معلمه بهم بیشتر وقت داد و باهاش رفتم سر اون یکی کلاسش و بقیه امتحانم رو دادم . بعد دوباره اومدم برم سر کلاس خودمون ، در رو که باز کردم دیدم معلم شیمی مون داره سوال اضافه ها یی که قرار بود بنویسیم رو از بچه ها جمع میکنه ، من هم که از روز قبلش فکر میکردم که مدرسه نمیام تمرین ها رو ننوشته بودم ، دیدم این معلمه هم که انقدر اعصابیه نمیشه باهاش حرف زد ، سریع قبل از اینکه کسی منو ببینه در رو بستم ، مونده بودم که چیکار کنم ؛ زیر لب فقط به معلم دیفرانسیله فحش میدادم... بعد رفتم تو حیاط که منتظر بشینم تا زنگ بخوره ، حالا از بس که من خوش شانسم تا رفتم توحیاط یهو بارون گرفت ( آخه خدایا الان چه وقت بارون اومدنه؟ ) ولی چاره یی نداشتم و مجبور بودم که تو حیاط بمونم و به اجبار سرما بخورم . جاتون خالی تا دو روز تب داشتم و حالم بد بود...
چی فکر میکردیم و چی شد... من که مثلأ میخواستم واسه دکتره نقش بازی کنم واقعأ مریض شدم و رفتم پیش همون دکتره و آمپول پنسیلین و قرص و...
عاقبت درس نخوندن همینه دیگه....



........................................................................................



٭
ماشااله انقدر دوران راهنمایی که بودم تو مدرسمون آتیش می سوزوندیم که هر روزش واسه ما یه خاطره ست .
ما یه معلم علوم داشتیم که قد کوتاه و چاق و فوق العاده شوت بود . ما هر زنگی که باهاش کار داشتیم کلی ماجرا داشتیم .بیچاره هر وقت می خواست واسه ما جذبه بگیره انقدر سوتی میداد که هیچ کسی جدی نمی گرفتش...
یه دفعه سر کلاس صندلیش رو برداشت آورد روی سکوی جلوی تخته گذاشت . ما دیدیم که فقط سه تا از پایه های صندلی رو زمین هستش و چهارمین پایه بین زمین و هوا معلق...ولی به روی خودمون نیاوردیم ، خلاصه همونی شد که می خواستیم ، معلمه نشست و ولو شد وسط کلاس ، وای چه صحنه ای بود...فکرش رو بکنین یه معلم که انقدر ادعای جذبه اش میشد جلوی این همه بچه که همه منتظر یه سوتی هستن ، بخوره زمین...مگه ما میتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم ، ولی بیچاره داغون شد .
یه دفعه دیگه یادمه داشت امتحان میگرفت و هر کدوم از بچه ها یه گوشه کناری مشغول تقلب بودن ( ماشااله انقدر هم تیز بود که یکدونه از تقلب های مارو نمی فهمید!) منم واسه خودم توی جامیزم کتاب باز کرده بودم و سرم حسابی گرم بود ، بعد یهو خنده ام گرفت ( من همیشه سر تقلب کردن خنده ام میگرفت ) معلمه هم شک کرد و اومد جلو و دولا شد که جامیزم رو نگاه کنه ، من دیگه گفتم کارم تموم شد و فاتحه ام خوندست و صفر رو شاخشه ، یهو سرش رو بلند کرد و گفت تو تقلب هم که نمی کنی ، پس واسه چی الکی میخندی ؟
آقا اینو که گفت من دیگه از شدت خنده منفجر شدم . فکرش رو بکنین که کتاب باز توی جامیزم رو ندید...
زیاد سرش رو کلاه می ذاشتیم... توی دفترش جلوی چشم خودش واسه خودمون نمره میذاشتیم ولی نمی فهمید...
خلاصه یکی از بهترین معلم هایی بود که تو عمرم داشتم و هر وقت یادش می افتم کلی میخندم...





........................................................................................



٭
حالا که از خاطرات دوران مدرسه ام دارم میگم بذارین یه چیز با نمک براتون تعریف کنم.
ما توی کلاسمون یه بخاری نفتی داشتیم که خیلی با حال بود. هر وقت که امتحان داشتیم یا قرار بود ازمون درس بپرسن زنگ تفریح قبلش می رفتیم بخاری رو زیاد میکردیم ، سر زنگ معلمه که میشد بخاری شروع میکرد به دود کردن و به ما میگفتن که از کلاس برین بیرون تا مستخدممون بیاد درستش کنه ، خلاصه با اینکار نصف زنگ میگذشت و بعدش که میومدیم سر کلاس چون وقت کم بود دیگه معلمه درس نمی پرسید و یه راست فقط درس میداد و همه چیز به خوبی و خوشی میگذشت .
یه دفعه امتحان ریاضی داشتیم و هیشکی هم درس نخونده بود و معلممون هم گفته بود که اصلأ اون زنگ درس نمیده و تمام مدت کلاس رو میذاره واسه امتحان .
دیدیم ای داد بیداد چی کار کنیم ، اگه بخاری رو زیاد کنیم نهایتش نصف زنگ میریم بیرون و نصفه دیگش میایم و ازمون امتحان رو میگیره . خلاصه زنگ تفریح قبلش هر کدوم از بچه ها به بخاری رسیدن یه ذره زیاد کردن . در کمال نا امیدی نشستیم سر کلاس و معلمه اومد و گفتش که 10 دقیقه اول کلاس رفع اشکال میکنم و بعدش امتحان رو میگیرم ، ما هم یه ذره ذوق کردیم .
هنوز 2 دقیقه از شروع کلاس نگذشته بود که دیدیم بخاریه داره سر و صدا میکنه ، چشمای هممون برق زد ، ولی به روی خودمون نیاوردیم .
آقا چشمتون روز بد نبینه ، یهو لوله بخاری از جاش در اومد و یه جرقه زد و یهو بووووووووووووم....
بله این صدای مهیب که شنیدیم صدای انفجار بخاری بود و بعدش دودی بود که تو کلاس بلند شد و صدای جیغ بچه ها و.... معلممون هم همون لحظه دقیقأ کنار بخاری بود ، بیچاره حالش بد شد و بردنش دفتر و براش آب قند درست کردن . بچه هامون هم که میزهای جلو بودن از شدت ترس بیهوش شده بودن ،خلاصه ما هم شروع کردیم به جیغ زدن و پریدیم از کلاس بیرون و تا آخر زنگ هم نیومدیم سر کلاس و توی حیاط انقدر از خوشحالیه اینکه از شر امتحان راحت شدیم داد و بیداد کردیم که همه فهمیدن کار خودمون بوده .
ناظممون هم موقع انضباط دادن یه حالی بهمون داد و نفری 5 نمره از انضباطمون کم کرد ، با این حال که انضباطمون کم شد اما ارزشش رو داشت .
هنوز هم که هنوزه هر وقت یاد این ماجرا میفتم کلی میخندم...


نوشته شده در ساعت 4:33 AM توسط حوري

********************************************************
یادمه سوم راهنمایی بودم زنگ آزمایشگاه معلممون مارو برد آزمایشگاه که واسمون فیلم بذاره ، وقتی که تیتراژ فیلم داشت پخش میشد یه آهنگ خیلی باحال ( که آدم رقصش می گرفت) داشت ، منو یکی از بچه ها هم شروع کردیم به دست زدن ( بچه بودیم دیگه ، شیطونی ، اذیت ،...) بعد معلمه گیر داد که کی دست زده؟ خلاصه با کلی وحشیگیریی که کرد فهمید که من و مریم بودیم ( مریم همون دوستمه که توی یادداشت های اولم گفتم فوت کرده ) بعد مارو از کلاس بیرون کرد و کشوند دفتر و ناظم و مدیر و کُری خوندن و ترسوندن از پرونده زیر بغل زدن و.... خلاصه اشک مارو که درآورد خیالش راحت شد ، الان تقریبأ یه چیزی حدود 5 سال از این قضیه میگذره ولی هنوزهم که هنوزه وقتی یادش میفتم حس تنفر نسبت به معلمه دارم .
من نمی دونم بعضی از معلم ها فقط معلم میشن که عقده های شخصیشون رو خالی کنن؟
کاری میکنن که آدم اگر 2 روز دیگه تو خیابونی جایی بهشون برخورد روشو بکنه اونور و حتی رغبت نکنه باهاشون سلام علیک کنه.
بعضی آدم ها نقش کوتاهی تو زندگیمون دارن ، ولی تو همین مدت کوتاه می تونن تصویرهای مختلفی توی ذهنمون از خودشون به جا بذارن ، تصویر مثبت ، تصویر منفی ، حس دوست داشتن ، حس تنفر...



........................................................................................

Home